تبليغاتX
او نمی داند ... - پرنده بی پرنده
اونور این شب کلک ، من و ترانه تک به تک
 خونه می ساختیم روی باد ، دریا می ریختیم تو الک
 مسافرای کاغذی ، رد شده بودن از غبار
 تو قصه باقی مونده بود ، شیهه ی اسب بی سوار
 گفته بودن صد تا کلید برای ما جا می ذارن
 مزرعه های گندم رو برای فردا می ذارن
 فردا رسید و خوشه یی تو دست ما باقی نموند
 سقف ستاره ها شکست ، رو سرمون طاقی نموند
 با کلیدای زنگ زده ، قفلای بسته وا نشد
 سکه ی دلسپردگی ، تو جوب ما پیدا نشد

تو سفره مون همیشه سین ستاره کم بود
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود

کسی به ما نشون نداد که انتهای خط کجاست ؟
آهای درختای انار ! دیکته ی بی غلط کجاست ؟
 چا تو آسمونمون پرنده گوشه گیر شده ؟
 چرا نمی رسیم به هم ؟ چرا همیشه دیر شده ؟
 تو دفتر سکسکه مون چن تا ترانه خالیه ؟
 چن تا ترانه قصه ی ممتد بی خیالیه ؟
 چن تا صدای بد صدا سکوت رو فریاد می زنه ؟
 زغال شام آخر رو دستای کی باد می زنه ؟
 تو غیبت حنجره ها ترانه سازیمون چیه ؟
 یکی به من جواب بده ، آخر بازیمون چیه ؟

تو بازی کلاغ پر ، هیشکی نشد برنده
قصه ی ما همین بود : پرنده بی پرنده !
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1386/12/25 و ساعت 8:56 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM