تبليغاتX
او نمی داند ... -

 

روز دوم :

تو تمام این مدت که از ایران خارج شدم توریست زیاد دیدم ولی نه به اندازه امروز .... لوور، با هرم شیشه ای وسطش یا به قول خوده فرانسوی ها زخم پاریس انصافا دیدنی ترین جایی بود که به عمرم دیده بودم ... خوشبختانه با مترو تا خوده ورودی موزه رسیدیم و از شانس خوب یه فروشگاه پیدا کردیم که علاوه بر صف کوتاه ( حدود چهل نفر که با توجه به صفهای دویست نفره جاهای دیگه طولانی به نظر نمی رسید) هم بلیط موزه رو داشت و هم کتابچه راهنمای اونو ... می تونم تو افتخاراتم ثبت کنم که همه موزه لوور رو تونستم توی یک روز ببینم ... مجسمه ونوس و لبخند ژکوند داوینچی پر بیننده ترین قسمت موزه رو شامل میشد و بعد از تالار نقاشی های ایتالیایی و فرانسوی بزرگترین قسمت موزه مربوط به تمدن مصری و پارسی میشد ... هنوز که هنوزه توی این فکرم که چطوری سر در تخت جمشید رو با اون عظمت تا پاریس آوردن ؟؟؟

مامان که میگفت دلم میخواست داد بزنم بگم مردم! اینا مال ماست ... همون شب تنهایی رفتم بالای برج ایفل ... تقریبا تمام کسانی که اونجا بودند به نحوی احساساتشونو به اطرافیانشون نشون میدادند ... من از معدود آدمایی بودم که اونجا تنها بودم واسه همینم از همون بالا زنگ زدم ایران ...

موقع بالا رفتن هیچ گزینه ای بجز آسانسور منطقی به نظر نمیرسید و موقع پایین اومدن به خاطر صف طولانی آسانسور یه کار احمقانه انجام دادم ... پله ... تقریبا هزار تا پله اومدم تا پام به زمین سفت رسید ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1385/05/12 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM