تبليغاتX
او نمی داند ...

حول و حوش ساعت ده صبح بعد از اینکه نزدیک به چهار ساعت توی ترن لوکس یورو استار از سرما لرزیدیم ، رسیدیم به ایستگاه ریفردی در فلورانس یا به قول خوده ایتالیایی ها فیرنتزه ...اولین قطار به سمت ایستگاه سانتا ماریا نولا که در مرکز شهر قرار داشت ( حالا ما چرا از اول واسه اینجا بلیط نگرفته بودیم دیگه بماند) شش دقیقه بعد حرکت می کرد بعد از اینکه تونستم بقیه رو متقاعد کنم که از مرکز شهر خیلی دوریم  سریعا از یک اتو تلر بلیط گرفتم و تقریبا پنج دقیقه بعد در ایستگاه  مورد نظر بودیم ... بعد از پیاده شدن اول بلیط برگشت رو گرفتم و بعد از خریدن یک نقشه که از قضا استثنا در سایزی تهیه شده بود که برای یک توریست قابل استفاده بود، حرکت کردیم به سمت مرکز شهر ...کلیسای سانتا ماریا نولا با یک برج بلند و بنایی آجری که  بین سالهای 1278تا 1470ساخته شده بود اولین چشم انداز شهر بعد از خروج از ایستگاه رو تشکیل میداد ... یک خیابون نه چندان طولانی از کنار کلیسا ما رو رسوند به دومو  و نزدیک به اون کلیسای جامع شهر_ صد و چهل سال طول میکشه تا گنبد  کلیسای جامع در اواخر قرن پانزدهم تکمیل بشه...  اسم اصلی اون هست

Saint Mary of Flower

که البته خود فلورانس هم در ریشه کلمه به معنی شهر گل مفهوم پیدا میکنه ..._

در کنار دومو برج ناقوس قرار داره که توسط جیوتو طراحی و بین سالهای 1334تا1337 ساخته شده ...

دومو در سالهای بین 1420تا1432 ساخته شده و گنبد اون 45 متر قطر و 114 متر ارتفاع داره و در ساختن اون از داربست های متداول اون موقع استفده نشده ..._ حالا چطوری این کار رو انجام دادن خیلی دیگه طولانی میشه..._ حالا چه جوری منو منصرف کردن تا از منظره زیبای اون بالا بگذرم  دیگه بماند ...

 به فاصله بسیارکمی از دومو کلیسای بسیار زیبای سن لورنتزو قرار داره که در 393 میلادی توسط سنت آمبرجیو ساخته و هفتصد سال بعد بازسازی شده ... توی کلیسا تقریبا هیچ تفاوتی با بقیه کلیسا های که تا اون موقع دیده بودم نداشت با این تفاوت که اینجا دست تراشیده هایی از دوناتلو دیده میشد ... کلیسا خیلی سفت و سخت محافظت میشد و تقریبا به هر زبانی بجز فارسی تذکر دادن که عکس و فیلم ممنوعه و کلاه مبارک رو هم باید از سر بر داشت ...

ایستگاه بعدی ناهار بود که همیشه قسمت جذاب هر روز منو تشکیل میداد ... مقصد بعدی داوود بود .... وه ....

گالری  لونتزو موناکو ... البته این اسمی بود که روی بلیط ها نوشته شده بود ... به هر حال از داوود نمیشد گذشت ... به همین خاطر به هر فنی بود عمو مجید رو راضی کردیم توی صفی که یه دویست نفری واستاده بودن ما هم واستیم ...

وسط یک مجسمه سنگی خیلی بزرگ از میکل آنژ و سمت راست نقاشی هایی از لورنتزو موناکو قرار داشت که نسبت به نقاشی های مذهبی که دیده بودم کوچکتر و البته به نظرم قشنگ تر اومدن ... هر چند مجید عمو اعتقاد داشت که دختر ده یازده سالش هم همینطور نقاشی میکنه ... البته من در هنر مندی دختر عموی عزیزم کوچکترین تردیدی ندارم ولی ما در فلورانس بودیم و صد البته در آکادمی هنرهای زیبا ....!

سالن سمت چپ منحصرا اختصاص داشت به آثار میکل آنژ ...چند مجسمه سنگی به نام پریسونرز در دور و ور و البته آقا داوود در وسط .... تا الان که در حال نوشتن این اراجیفم داوود زیباترین و البته بزرگترین اثر هنری بوده که من به زندگیم دیدم .... نوشتن از داوود کار احمقانه ایه چون هر چقدر تلاش کنم نمی تونم بیان کنم که واقعا چقدر زیباست ... قسمت بعدی آکادمی مربوط میشد به آثار بارتولینی ... هیچ وقت توی یک موزه سه بار دور نزده بودم تا یک اثر هنری رو برای چندمین بار ببینم ... ولی کارهای بارتولینی تمام خستگی روز رو از تنم بیرون کرد ...  بعد از آکادمی رفتیم به سمت رودخانه آرنو .... در مسیر تقریبا همه چیز بسیار تماشایی بود و البته انبوه جمعیت بیداد میکرد ... مجسمه های غول پیکر و قلعه های قدیمی بسیار استوار که تا قبل از اون فقط توی فیلم ها دیده بودم  ... کاخ پیتتی ، پونته ویکیو، کاخ یوفیتزی ووووو همه جاهایی بودند که میخواستم ببینم ولی با توجه به صفهای طولانی و البته وقت کم و مشکلی بنام همراه های نیمه راه  ..... بگذریم ..درهای تعمید در روبه روی دومو،محله مدیچی ها (مراجعه شود به کتاب رنج و سرمستی)،چاپل مدیچی ،میدان انونزیاتا ، چاپل پاتزی، بارجلو،میدان دلا سینوریا که برای چند قرن مرکز شهر فلورانس به حساب می اومده،لوژیا که مجسمه های هرکول و کاکوس از ساخته های باندینلی رو توی خودش جا داده و قصر وکیو یا قصر قدیمی از جاهای دیگه ای بود که تونستیم هر چند خیلی کوتاه ولی با خومون از فلورانس به یادگار بیاریم ... وقت زیادی باقی نبود تا مامان و بابا . مجید رو از ایستگاه ریفردی روونه کنم به سمت تورینو و خودم حرکت کنم به سمت رم ...

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/05/31 و ساعت 2:32 قبل از ظهر |

 بعد از موزه قاهره و لندن ، سومین موزه معتبر مصر شناسی در تورین واقع شده ... مجسمه های بسیار بزرگ، تابوت ها و مومیائی های فراوان ... قسمت پاپیروس ها که نمی دونم چرا تو هوای آزاد نگه داشته بودنشون ( پاپیروس در آب کاملا حل میشه و در مجاورت هوا آزاد به مرور از بین می رود ...) و ماکتهای قدیمی از تمدن مصری ، قسمتهای مختلف موزه رو تشکیل می دادند ... موزه تقریبا درمرکز شهر و به فاصله کمی از پیاتزا کستلو قرار داره ٬ ساختمان موزه بسیار قدیمی و مثل اکثر ساختمانهای اون منطقه قدمتی تقریبا سیصد ساله داره ... موزه تخفیف ۳ یوروئی برای زیر بیست و ژنج ساله ها داره و دو طبقه اصلی و زیر زمین اونو تقریبا میشه ظرف کمتر از دوساعت دید ... تو این مدتی که اینجا بودم ٬ این موزه اولین جائی بود که علاوه بر راهنمای صوتی دارای بروشور و توضیحات انگلیسی بود ...

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1385/05/30 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |

روز چهار شنبه صبح، با یه بلیط رفت و برگشت بدون تاریخ به مقصد میلان روانه شدم به سمت ایستگاه پورتو سوزا ...( تورین دوتا ایستگاه قطار داره ، ایستگاه بزرگ و قدیمی به نام پورتو نووا و ایستگاه پورتو سوزا که هردو هم در وسط شهر قرار دارند ....)

یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید تابه ایستگاه مرکزی میلان برسم ... از اونجا با مترو رفتم به سمت دومو ... شنیده بودم که وقتی از مترو میای بیرون منظره دومو خیلی تماشائیه ولی با کمال تاسف دیدم که زیبا ترین نمای اونو با یک کاغذ تبلیغاتی پوشونده بودند ... در نظر اول خیلی احمقانه به نظر میرسد ولی وقتی یکم جلوتر رفتم و متوجه شدم که در حال مرمت بزرگترین کلیسای ایتالیا هستند یکم به نظرم منطقی تر اومد . این مصیبت تو دوموی فلورانس، میدان اسپانیا و میدان ونیتزیا در رم هم به چشم می خورد اون هم توی ماه اگوست در فصل توریستی که حد اقل توی رم و فلورانس جمعیت بیداد می کرد .

بهر حال داخل کلیسا جای تماشایی بود ... شیشه های رنگی که داستانهای مذهبی رو روایت می کردند، محرابهاو اتاقهای اعتراف ، مجسمه های بسیار زیبا و البته تابلو های نقاشی با موضوعات مذهبی و به تعداد زیاد به چشم می خوردند ... ورودی کلیسا با تدابیر شدید امنیتی و اخلاقی همراه بود ( اگه بشه کنترل وضع لباس پوشیدن رو جزو اخلاقیات بحساب آورد) .

پشت بام کلیسا از توی اون دیدنی تر بود .. معماری به سبک گوتیک و نمایانگر پنج قرن کار هنرمندان بین سالهای 1386تا1887

بود ... از بالای دومو بخوبی میشد تخمین زد که میلان شهر خیلی بزرگی حداقل به لحاظ وسعت نیست ...

از دومو که فارغ شدم ،حرکت کردم به سمت میدان اسکالا ...

معروفتریت اپرای دنیا یعنی دلا اسکالا که بین سالهای 1776تا1778 توسط جوزپه پیر مارینی ساخته شده ...در وسط میدانی یک  مجسمه بزرگ از لئوناردو داوینچی قرار داره که اطراف اون رو مجسمه هایی از مارکو دی اجینیو،چزاره داسستو و جیو آنتونیو بولترافیو احاطه کردند ...

مسیر بعدی خیابان دانته و میدان کوردوسیو بود. از یک طرف دومو و از یک طرف قلعه اسفورتزسکو و البته مجسمه پارینی نمای بسیار زیبایی رو تشکیل میدادند. اداره پست میلان هم که شبیه یک قصر باشکوه بود در این میدان قرار گرفته بود ... با دیدن عنوان پست روی سر در اون ..؟؟؟ ( خوب چه کار کنم برام عجیب بود دیگه)

قلعه برام خیلی جالب بود ... من تا به حال قلعه کامل ندیده بودم ... یعنی هر چی دیده بودم نصفش نبود ولی این یکی همش سر جاش بود ...قلعه دقیقا مثل قلعه هایی بود که تو فیلمها و کتابها توصیف میشن ... البته این یکی هم  یه قسمتیش در حال مرمت بود که مجبور شدم دستمو و البته دوربینو بفرستم اونوره پارچه و فقط عکسشو ببینم ...

کلیسای سانتا ماریا دلاگراتزیه مقصد بعدی بود که خیلی با قلعه فاصله نداشت کلیسا در 1490و به سبک معماری گوتیک ساخته شده بود .نقاشی های بسیار زیبایی در و دیوار کلیسا و البته حجره های داخل اونو پر کرده بودند  ... به شوق دیدن شام آخر کل کلیسارو به آرامی چرخیدم تا بتونم با تمرکزمناسبی پیدا کنم . در عین ناباوری ،هیچ امکانی برای تماشای شاهکاره جنجال برانگیز داوینچی وجود نداشت ...تمام سهمیه اونروز رزرو شده بود و اولین زمان خالی مربوط میشد به یک ماه آینده ... حالا قانع شده بودم که چرا اون صف طولانی که انتظارشو داشتم وجود نشد ...   

You should reserve it before …I am so sorry

فکر کنم فقط همین یک جمله رو بلد بود ...

کلی بدو بیراه نصیب مقامات ایتالیلیی کردم و با کلی دلخوری رفتم تا خیلبون بره را رو پیدا کنم ... پیدا کردن خیابونا تو شهر های کوچیک ایتالیا ( قسمتهای قدیمی شهرهای بزرگ ایتالیا) کار سختی نبود ولی پیدا کردن آکادمی هنر بره را یکم داشت سخت میشد ... از این که نمی تونستم تندیس ناپلئون را پیدا کنم کم کم داشتم نا امید میشدم تا اینکه از یک روزنامه فروشی سوال کردم و در عین ناباوری دیدم که جلوی در آکادمی ایستادم :))... آخه تندیس توی آکادمی بود و وسط حیات نه سر خیابون ...

خیابان مونته ناپلئون آخرین مقصد من بود ... تقریبا تمام مارکهای معروفی که من اسمشونو بلد بودم اونجا حضور داشتن و در راس اونا امپوریو آرمانی که با یک ساختمان سه طیقه و یک کافه آرمانی جاب بسیار دیدنی ای بود ... البته فقط دیدنی نه چیز دیگه ...

با یه مترو از مونته ناپلئون به دومو رفتم که هواداران صلیب سرخ بلگراد با هیجان خاصی مشغول تشویق تیم خودشون بودند ...یه متروی دیگه تا  میلانو چنتراله و بعدشم یکساعت و چهل و پنج دقیقه تا تورینو ...

حول و حوش ساعت هفت غروب رسیدم به تورین ... باران شدید باعث شد فکره پیاده رفتن رو از سرم بیرون کنم ... بعد از اینکه اتوبوس خیابون راسینی رو از دست دادم دوباره دست به دامان نقشه بودم که یه ولگرد جلومو گرفت ... به هر زبونی بود بهم فهموند که باید یک یورو بهش بدم ...با اینکه برای پیدا کردن آدرس یکم با مشکل مواجه شده بودم به خودم مسلط شدم و به انگلیسی بهش گفتم که من ایتالیایی بلد نیستم .با همون لحن خشن والبته اینبار به انگلیسی بهم گفت که یک یورو باید بهش بدم ... تازه به خودم اوده بودم که دیدم بسیار نحیفتر و کوتاه تر از منه ...  بادست کنار زدمش و چند تا بد وبیراه آبدار فارسی نثارش کردم تا مطمئن بشم که اروپا امن ترین جای دنیاست ... جایی که عمم پنجره های خونشو از ترس دزد باز نمی گذاشت اونم توی تابستون و گرمای سی و پنج درجه یا بعدا فرانک توی رم می گفت که موقع خوابیدن کرکره رو پایین بکشیم چون ممکنه دزد بتونه خودشو به تراس طبقه دوم برسونه ، با اسپری بیهوشمون کنه و وسایلمونو بدزده ... راستی یادم رفت بگم که داستان زورگیری یک یورویی ماله زمانی بود که هوا روشن بود و البته جز معدودی توریستا و چند تا کافه و تعدادی گدا کس دیگه ای توی خیابون نبود ... وقتی یادم میاد مشهد ساعت سه و نیم صبح از خونه حمید و سعید توی چهار راه آزاد شهر تا خونه خودم اون هم از حاشیه پارک ملت اومدم خونه هیچ اتفاقی هم نیفتد دیگه کاملا مطمئن میشم که اروپا امن ترین جای دنیاست ...  

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1385/05/30 و ساعت 8:58 بعد از ظهر |

 

روز چهارم

تقریبا تمام صبح تا بعد از ظهر رو مامان اینا مشغول خرید بودند و من از فرصت استفاده کردم ، مامان اینا رو تو لادفانس جا گذاشتم و روونه شدم به سمت میدون کنکورد ... بعد از اونم قسمتهای مدرن پاریس که همون نزدیک لادفانس بود دیدم تا اینکه هوا یواش یواش تاریک شد و روونه شدیم به سمت مون مارت ... همون شب پاریس سن ژرمن و مارسی بازی داشتن و طرفدارای مارسی که تونسته بودن تو پارک دو پرنس تیم پاریسی رو شکست بدن روی پله ها جمع بودند و تا مدتها تیم مورده علاقشونو تشویق می کردند ... مون مارت جای فوق العاده بود ... اگه یه نصف روز از عمرم باقی باشه یه بار دیگه به اونجا خواهم رفت ...

صبح روز بعد با یه قطار سریع السیر  درجه یک ( نه از سره مایه داری که در نتیجه فقدان بلیط درجه دو ) حرکت کردیم به سمت تورینو ... تقریبا تمام مسیر به این فکر بودم که چه تفاوتی بین قطار درجه یک و دو وجود داره و البته تمام سعیمو کردم ولی بی نتیجه بود چون تقریبا تمام واگنارو چک کردم ،هیچ تفاوتی وجود نداشت ... اگه کسی میدونه که چه تفاوتی دارن لطفا به منم بگه ....
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1385/05/15 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |

 روز سوم

ورسای به فاصله بیست دقیقه از پاریس قرار داره  ... یه اشتباه در تهیه بلیط باعث شد که با یک صف چند صد نفره مواجه بشیم ...

خود کاخ به نظرم برای یک بار دیدن هم خیلی جذابیت نداشت ... شاید به خاطر این بود که من هیچ وقت تو رویا هم تصور نمی کنم که چنین جایی زندگی کنم ، بخصوص تخت خواب ها و میزای غذا خوری که فکر میکنم بیشتر شبیه ابزار های مرتاضین هندی بودند... بالاخره قسمت خسته کننده کاخ تموم شد .محوطه کاخ با فضای سبز فوق العاده ،دریاچه و نمایی از جنگل ورسای قسمت دیگه ای از برنامه ما بود که باید طی می کردیم تا به محدوده ماری آنتوانت برسیم ... قسمتی که گفته میشد ملکه برای سرگرمی خودش خونه های روستایی بسیار زیبایی طراحی کرده بود ...سالن اپرا ... کاخ کوچیک یا به قوله خودشون پوتی هم بخشه دیگری از این محدوده بود ... اونچه که همه جا به حد کمال خودش رسیده بود فضای سبز و گلکاری بود که با سلیقه تمام انجام شده بود ...

 

شب به یه رستوران ایرانی دعوت شدیم و هنوز یه خورده برام سخته که بگم خوشمزه ترین شام ایرانی ای که به زندگیم خوردم مربوط میشه به اون شب و در خارج از ایران ... یه میز شام تقریبا با شش هفت نوع غذای ایرانی که هر کدوم به بهترین نحو ممکن پخته و تزیین شده بودند ...رستوران متعلق به یه آقای ایرانی بود که همسرشون مدیریت آشپزخونه رو به عهده داشتن و پسراشون هر دو تحصیلکرده آشپزی بودند ... جای علی منصوریان خالی بود ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1385/05/14 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |

 

روز دوم :

تو تمام این مدت که از ایران خارج شدم توریست زیاد دیدم ولی نه به اندازه امروز .... لوور، با هرم شیشه ای وسطش یا به قول خوده فرانسوی ها زخم پاریس انصافا دیدنی ترین جایی بود که به عمرم دیده بودم ... خوشبختانه با مترو تا خوده ورودی موزه رسیدیم و از شانس خوب یه فروشگاه پیدا کردیم که علاوه بر صف کوتاه ( حدود چهل نفر که با توجه به صفهای دویست نفره جاهای دیگه طولانی به نظر نمی رسید) هم بلیط موزه رو داشت و هم کتابچه راهنمای اونو ... می تونم تو افتخاراتم ثبت کنم که همه موزه لوور رو تونستم توی یک روز ببینم ... مجسمه ونوس و لبخند ژکوند داوینچی پر بیننده ترین قسمت موزه رو شامل میشد و بعد از تالار نقاشی های ایتالیایی و فرانسوی بزرگترین قسمت موزه مربوط به تمدن مصری و پارسی میشد ... هنوز که هنوزه توی این فکرم که چطوری سر در تخت جمشید رو با اون عظمت تا پاریس آوردن ؟؟؟

مامان که میگفت دلم میخواست داد بزنم بگم مردم! اینا مال ماست ... همون شب تنهایی رفتم بالای برج ایفل ... تقریبا تمام کسانی که اونجا بودند به نحوی احساساتشونو به اطرافیانشون نشون میدادند ... من از معدود آدمایی بودم که اونجا تنها بودم واسه همینم از همون بالا زنگ زدم ایران ...

موقع بالا رفتن هیچ گزینه ای بجز آسانسور منطقی به نظر نمیرسید و موقع پایین اومدن به خاطر صف طولانی آسانسور یه کار احمقانه انجام دادم ... پله ... تقریبا هزار تا پله اومدم تا پام به زمین سفت رسید ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1385/05/12 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |

 

روز اول:

 از ایستگاه بیر حکیم تا شارل دو گل اتویل یک خط بیشتر راه نبود ...این طرف اتویل و اونطرف میدان کنکورد با سوزن کلئوپاترا که ناپلئون با خودش از مصر آورده بود ... ظرف تقریبا دو ساعت، ماکزیمم دوست متر راه رفتیم ... درست تا میدون فرانکلین روزولت ... و درست مثل امروز در تورین که تو خیابون گاریبالدی ظرف یک ساعت و نیم که فقط صد قدم راه رفتیم ( امان از دست این موجودات خرنده ) ...:(( یه تهدید کوچیک به تنها رفتن کافی بود که خرید موقتا کنسل بشه ... . بعد از ظهر تقریبا تمام دیدنی های اطراف رود سن رو دیدیم .کلیسای نتردام و هتل دویل،خیابان ریولی کانکرگری و ساختمانهای بسیار قدیمی با درهای بزرگ که درعین تعجب در اختیار ادارات دولتی قرار گرفته بودند ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1385/05/11 و ساعت 10:22 بعد از ظهر |

فنگ شويی

 

 ۱ـ فنگ شویی دانش کهن است که ریشه در تفکر چینی ها به جهان هستی دارد. فنگ شویی از دو کلمه feng به معنی باد و shui به معنی آب تشکیل شده است .هدف فنگ شویی در مجموع خلق حس هماهنگی در خانه وزندگی افراد است .فنگ شویی هنر ایجاد تعادل وهماهنگی در جریان طبیعی انرژی های پیرامونمان است تا در زندگی مان تاثیراتی سودمند پدید اوریم . سابقه فنگ شویی به حدود 4700 سال قبل در چین باز می گردد. بسیاری از مکان ها ومناظر مانند دیوار بزرگ چین وشهر ممنوعه پکن بر اساس فنگ شویی وبرای هماهنگ کردن انرژی های آسمان وزمین بوده است. استقرار اشیا به گونه ای که مردم ( انسان ) محیط زیست ( خاک ) وروان ( آسمان ) با تشکیل وحدتی موزون ، زمینه های پیشرفت انسان را ایجاد کنند.

از طریق فنگ شویی می توان دریافت در کدام نقطه از ساختمان جریان انرژی بند آمده است ویا برای این که انرژی دیگر بار آزادانه جریان یابد چه باید کرد.برای زندگی موثر ، لازم است که انرژی ونیروی حیات آزادانه در خانه ومحل کارتان جریان یابد. نخستین گام برای آزاد ساختن انرژی مسدودی که به

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/05/10 و ساعت 5:51 بعد از ظهر |

پریشب به اتفاق طبقه پایینی ها رفتیم برای شام به یک رستوران زیبا در بالاترین قسمت یک تپه نسبتا بلند و مشرف به دریا ...

از اون بالا مناظر بسیار زیبایی به چشم میخورد ... دریای مدیترانه ... کوههای اپینینی و پل های مرتفع که گهگاه از تونل های موازی سر در می آوردند ... همه جابه رنگ سبز ،آبی و نارنجی بود ... اینجا در اروپا و فکر کنم در تمام ممالک مسیحی نشین ،کلیسا در بالاترین نقطه منطقه و یا در مرکز آبادی قرار می گیره ... خونه ای که ما بودیم بسیار بهینه و جمع و جور بود و سال ساخت آن به دهه هفتاد میلادی میرسید و ظاهر قضیه این سن و سال رو نشون نمی داد...

بهر حال بعد از کلی بررسی های کارشناسانه یک نوع پیتزا انتخاب کردم که قرار بود توش کالباس،زیتون،پنیر،گوجه فرنگی و سبزیجات به همراه قارچ باشه ... انتظار به پایان اومد و ظرف بزرگ پیتزا که فقط از دور خیلی هیجان انگیز به نظر می اومد_ اونم فقط از نظر ابعاد _ اورده شد که همزمان تعداد زیادی مهمان ناخوانده از نوع مورچه های بالدار به سمت میز ما هجوم آوردند ... من که قبلا توی دستشویی با مهمانهای ناخوانده یک به جمعیت شده بودم یک دست به پا در حال خاریدن و با دست دیگه در حال جمع کردن زیتون ها که از قضا تنها قسمت خوش مزه شام بود شدم ... تقریبا سس اینجا معنی ندارد و پیتزا علی رغم چیزی که گفته می شد با کارد و چنگال خورده می شد ... ظرف پیتزا تقریبا مثل سره کچل می موند ... به عنوان یه آدم شکمو واقعا شرمم اومد بگم خوشمزه است ولی چاره ای نبود ...

پیتزا قسمت خوشمزه شام بود ... یک ظرف شامل مقداری میگو ... ماهی کیلکا ... ماهی آزاد ... مقداری گیاه دریای حلقه حلقه بخش بعدی شام رو تشکیل میداد ... تا اینجا فکر میکردم سس در وعده های غذایی ایتالیایی ها نقشی نداره ولی اینجا فهمیدم که نمک ،فلفل، زردچوبه،کاری، پودر سیر ،رب،آبلیمو و تقریبا هیچ کدوم از چاشنی های ایرانی در این جا کاربردی ندارند ... به هر حال به هر نکبتی بود _ از قبیل اینکه میگو را از فرط بی مزگی با پوست خوردم ­­_ شام تموم شد ...

ارمیدیتاژ جایی نزدیک سن رمو اون شب جشن سالیاتشو برگزار میکرد ... مراسم آتیش بازی روی دریا اونم توی شب بسیار بسیار بسیار دیدنی بود ... دیگه هیچ دونقطه ای رو در دنیا با هم مقایسه نمیکنم ... راستی تا یادم نرفته بگم که اینجا در دهم مرداد شمسی درجه حرارت 37 درجه سانتیگراد بود ... البته اروپا قاره سردیه ولی نه مطمئنا همه جاش ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/05/10 و ساعت 2:36 بعد از ظهر |

Paris – Gare Lyon

ساعت 11:30 دقیقه شب بدون یک دقیقه تاخیر رسیدیم به ایستگاه لیون در پاریس ... یه تلفن قبل از رسیدن کافی بود که جرآت پیدا کنم تابا مترو خودمونو برسونیم به میزبانمون ... خط چهارده تا ایستگاه شتله ( جایی که خوده پاریسی ها هم اون موقع شب حاظر نیستن برن) ، خط چهار تا اودئون و بالاخره خط ده تا ایستگاه شارل میشل ... بعد از چند دقیقه معطلی میزبان ما از راه رسید. اولین چیزی که خودنمایی می کرد ایفل بود و بازتابش تو رود سن ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/05/10 و ساعت 12:19 بعد از ظهر |
قطاری شبیه به قطار های خودمون مارو از سنرمو برد به سمت نیس . نیس یا به قوله خودشون نیس ویله ( ویله به معنی شهر ) اولین شهر فرانسه بعد از شهر مرزی وینتمیلیا ،در جنوب شرقی فرانسه قرار داره ... تو نیس با یکی دوتا سوال ساده و البته یکم  مشکل با تلفظ انگلیسی فرانسوی ها که بدون قه نمی تونن حرف بزنن یه بلیط پیدا کردم به سمت پاریس اونم با یه ت – ژ – و سریع السیر که مسافت تقریبا هزار کیلو متری نیس تا پاریس رو توی پنج ساعت و نیم میرفت ... قبلا تو کتاب کنترل مدرن دورف عکسشو دیده بودم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی سوارشم بشم . قطار بعد از کذشتن از آنتیبس ، کان و سن رافائل که در تمام مسیر سواحل صخره ای مدیترانه همراه با کشتی های تفریحی فراوان و مردم در حال شنا کردن همراهی مون می کردن به تولون رسید واز اونجا به سمت نواحی مرکزی فرانسه حرکت کرد. در تمام مسیر یه وجب زمین بایر دیده نمیشد . مزارع ذرت و تاکستانهای نه چندان بلند همه جا به چشم می خورد هر جا هم که زمین زراعتی پیدا نبود سرو کله جنگلا پیدا میشد . دقیقا یاد جاده گرگان – مشهد افتادم که از بعد از آشخانه تا حوالی خود مشهد یه وجب علف سبز هم دیده نمیشه ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/05/10 و ساعت 12:16 بعد از ظهر |

حول و حوش ساعت هفت بعد از ضهر به وقت اینجا با جورجو  !!! حرکت کردیم به سمت سن رمو ... یک لانچیا مدل 2006 که ماشین فوق العلده و ایمنی به نضر میرسید ما رو رسوند به مقصد ... حتم داشتم جاده های بین کوههای البرز و دریای خزر زیبا ترین نقاط دنیا هستند ولی الان از نظر من چنین انحصاری وجود نداره ...

کوهای اپینینی ... تونلهای فوق العاده زیاد ووو پلهای وحشتناک بلند و مناظر بسیار زیبا از سواحل مدیترانه و زیبا تر از همه غروب افتاب که زیبایی اون رو دو چندان می کرد ... حدود ساعت 9 رسیدیم سن رمو ... جورجو راننده ما مهندس ایویکو و کارمند شرکت فیات بزرگترین شرکت صنعتی ایتالیا بود و بر عکس اکثر ایتالیاییها  انگلیسی رو کاملا مسلط صحبت می کرد ...

قبل از رفتن به سن رمو من از تورین یه دوربین خریدم ... بعد از اینکه تمام تلاشها و برنامه ریزی هایی که از ایران برای خرید یک دوربین سونی کرده بودم  به باد رفت_ چون  چنین چیزی در یکی از مراکز صنعتی ایتالیا یعنی تورین ...مرکز اصلی شرکت فیات !!! وجود نداشت_ بالاخره یه دوربین کنون با مشخصات مشابه خریدم ... جالب تر از همه برای من این بود که زمانی تونستم دوربین مناسبی پیدا کنم که خودم تنها شروع کردم با فروشنده صحبت کردن ... خدا را شکر که واژه های فنی در تمام دنیا به یک زبانند ... فروشنده هم خوشحال بود جلوی همکاراش کار یه تورست رو راه انداخته ... اصولا من هر کاری رو به امید کس دیگه ای انجام دادم نتیجه اش به جمع آرزو ها پیوست .
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1385/05/06 و ساعت 10:37 بعد از ظهر |

بعد از یکمی سرو کله زدن با اساتید فن سفر بالاخره ساعت دوازده من و مامان و علی روانه شدیم به سمت مهرآباد ... بماند که با دوساعت تقبیل(یه واژه من درآوردی بی معنی در برابر تاخیر و نه به معنای فقهی آن) رسیدیم فرودگاه . ساعت 4:22 هواپیمای ملخ مانند آلیتالیا پرید و ما رسیدیم میلان ... یه گیت اشتباه مارو روونه کرد به سمت :                                                                                                                                                                    

Domestic schengen passport control

خوش بختانه ایتالیایی ها هیچ کدوم اونقدر ها بیشتر از من انگلیسی بلد نبودن و استثناَ از راهنمایی های مدبرانه مامن هم خبری نبود ... با یکی دوتا سوال ساده علاوه بر اینکه گیت مربوطه رو پیدا کردم حس کردم اونقدر ها هم که فکر می کردم انگلیسیم داغون نیست ... تو این فکر بودم که از اطلاعات چی بپرسم تا بتونم اتوبوسی که به سمت تورین میره رو پیدا کنم ، دیدم آرماندو _شوهر عمه گرامی و البته بسیار مهربان و دوست داشتنی من _ گل به دست ایستاده ... خوشبختانه گم شدن ما که یه چیزی حدود ده دقیقه  طول کشیده بود باعث شد از شر صف خسته کننده انتظار برای رسیدن چمدونا خلاص بشیم .

تقریبا دوساعت ، یه جایی شبیه جاده چالوس –کناره  توی راه بودیم تا رسیدیم به تورینو ... همه مسیر سر سبز بود ولی اثری از دریا نبود ...

 اولین رود و یکی از سه رود اصلی شهر تورین اولین رودی بودstura    

که در مسیر ما قرار داشت ... تورین سه رود داره ...رود پو( مذکر) ،رود دورا (مونث) و استورا ... پو و دورا در نزدیکی خونه ای که ما بودیم به هم می رسیدند ...

تورین یا به قول خوده ایتالیایی ها تورینو شهر بسیار زیباییست ...

ایتجا یکی از سه پایتخت ایتالیا قبل از فیرنتزه یا همون فلورانس و رم بوده ...

معماری ایتالیایی بیداد میکنه ... ساختمانهایی با قدمت سیصد سال ... یه کلیسا از زمان ناپلئون ،میدان قصر یا پیاتزا کستلو  ، خیابان پو و خیابان رم که مسافت زیادی رو زیر سقف میشد حرکت کرد ... پارک والنتینو و قلعه های توی اون و رود پو و سوپرگا که بهترین وسیله جهت یابی برای من بود و البته مجسمه گاریبالدی و خیابان گاریبالدی که مثل خیابون ولیعصر خودمون تو همه شهر های ایتالیا یکی وجود داشت ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/05/03 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM