حول و حوش ساعت ده صبح بعد از اینکه نزدیک به چهار ساعت توی ترن لوکس یورو استار از سرما لرزیدیم ، رسیدیم به ایستگاه ریفردی در فلورانس یا به قول خوده ایتالیایی ها فیرنتزه ...اولین قطار به سمت ایستگاه سانتا ماریا نولا که در مرکز شهر قرار داشت ( حالا ما چرا از اول واسه اینجا بلیط نگرفته بودیم دیگه بماند) شش دقیقه بعد حرکت می کرد بعد از اینکه تونستم بقیه رو متقاعد کنم که از مرکز شهر خیلی دوریم سریعا از یک اتو تلر بلیط گرفتم و تقریبا پنج دقیقه بعد در ایستگاه مورد نظر بودیم ... بعد از پیاده شدن اول بلیط برگشت رو گرفتم و بعد از خریدن یک نقشه که از قضا استثنا در سایزی تهیه شده بود که برای یک توریست قابل استفاده بود، حرکت کردیم به سمت مرکز شهر ...کلیسای سانتا ماریا نولا با یک برج بلند و بنایی آجری که بین سالهای 1278تا 1470ساخته شده بود اولین چشم انداز شهر بعد از خروج از ایستگاه رو تشکیل میداد ... یک خیابون نه چندان طولانی از کنار کلیسا ما رو رسوند به دومو و نزدیک به اون کلیسای جامع شهر_ صد و چهل سال طول میکشه تا گنبد کلیسای جامع در اواخر قرن پانزدهم تکمیل بشه... اسم اصلی اون هست
Saint Mary of Flower
که البته خود فلورانس هم در ریشه کلمه به معنی شهر گل مفهوم پیدا میکنه ..._
در کنار دومو برج ناقوس قرار داره که توسط جیوتو طراحی و بین سالهای 1334تا1337 ساخته شده ...
دومو در سالهای بین 1420تا1432 ساخته شده و گنبد اون 45 متر قطر و 114 متر ارتفاع داره و در ساختن اون از داربست های متداول اون موقع استفده نشده ..._ حالا چطوری این کار رو انجام دادن خیلی دیگه طولانی میشه..._ حالا چه جوری منو منصرف کردن تا از منظره زیبای اون بالا بگذرم دیگه بماند ...
به فاصله بسیارکمی از دومو کلیسای بسیار زیبای سن لورنتزو قرار داره که در 393 میلادی توسط سنت آمبرجیو ساخته و هفتصد سال بعد بازسازی شده ... توی کلیسا تقریبا هیچ تفاوتی با بقیه کلیسا های که تا اون موقع دیده بودم نداشت با این تفاوت که اینجا دست تراشیده هایی از دوناتلو دیده میشد ... کلیسا خیلی سفت و سخت محافظت میشد و تقریبا به هر زبانی بجز فارسی تذکر دادن که عکس و فیلم ممنوعه و کلاه مبارک رو هم باید از سر بر داشت ...
ایستگاه بعدی ناهار بود که همیشه قسمت جذاب هر روز منو تشکیل میداد ... مقصد بعدی داوود بود .... وه ....
گالری لونتزو موناکو ... البته این اسمی بود که روی بلیط ها نوشته شده بود ... به هر حال از داوود نمیشد گذشت ... به همین خاطر به هر فنی بود عمو مجید رو راضی کردیم توی صفی که یه دویست نفری واستاده بودن ما هم واستیم ...
وسط یک مجسمه سنگی خیلی بزرگ از میکل آنژ و سمت راست نقاشی هایی از لورنتزو موناکو قرار داشت که نسبت به نقاشی های مذهبی که دیده بودم کوچکتر و البته به نظرم قشنگ تر اومدن ... هر چند مجید عمو اعتقاد داشت که دختر ده یازده سالش هم همینطور نقاشی میکنه ... البته من در هنر مندی دختر عموی عزیزم کوچکترین تردیدی ندارم ولی ما در فلورانس بودیم و صد البته در آکادمی هنرهای زیبا ....!
سالن سمت چپ منحصرا اختصاص داشت به آثار میکل آنژ ...چند مجسمه سنگی به نام پریسونرز در دور و ور و البته آقا داوود در وسط .... تا الان که در حال نوشتن این اراجیفم داوود زیباترین و البته بزرگترین اثر هنری بوده که من به زندگیم دیدم .... نوشتن از داوود کار احمقانه ایه چون هر چقدر تلاش کنم نمی تونم بیان کنم که واقعا چقدر زیباست ... قسمت بعدی آکادمی مربوط میشد به آثار بارتولینی ... هیچ وقت توی یک موزه سه بار دور نزده بودم تا یک اثر هنری رو برای چندمین بار ببینم ... ولی کارهای بارتولینی تمام خستگی روز رو از تنم بیرون کرد ... بعد از آکادمی رفتیم به سمت رودخانه آرنو .... در مسیر تقریبا همه چیز بسیار تماشایی بود و البته انبوه جمعیت بیداد میکرد ... مجسمه های غول پیکر و قلعه های قدیمی بسیار استوار که تا قبل از اون فقط توی فیلم ها دیده بودم ... کاخ پیتتی ، پونته ویکیو، کاخ یوفیتزی ووووو همه جاهایی بودند که میخواستم ببینم ولی با توجه به صفهای طولانی و البته وقت کم و مشکلی بنام همراه های نیمه راه ..... بگذریم ..درهای تعمید در روبه روی دومو،محله مدیچی ها (مراجعه شود به کتاب رنج و سرمستی)،چاپل مدیچی ،میدان انونزیاتا ، چاپل پاتزی، بارجلو،میدان دلا سینوریا که برای چند قرن مرکز شهر فلورانس به حساب می اومده،لوژیا که مجسمه های هرکول و کاکوس از ساخته های باندینلی رو توی خودش جا داده و قصر وکیو یا قصر قدیمی از جاهای دیگه ای بود که تونستیم هر چند خیلی کوتاه ولی با خومون از فلورانس به یادگار بیاریم ... وقت زیادی باقی نبود تا مامان و بابا . مجید رو از ایستگاه ریفردی روونه کنم به سمت تورینو و خودم حرکت کنم به سمت رم ...

