تبليغاتX
او نمی داند ...
روز بعد از رفتن تو آيينه جا خورد تا من رو ديد

                  آيينه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسيد

                  روز بعد از رفتن تو رازقی مرد ؛ باغچه خشکيد

                دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجيد

                     روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد

               نسترن های رو طاقچه بی تو پر پر شد و پژمرد

            نفسهام و سينه بستند ؛ زمين عاشقهاش رو بلعيد

                       شيشه پنچره يخ زد بارون فاجعه باريد ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1385/01/29 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |
چند روزه که اتفاقات جالبی داره می افته ... در واقع اتفاق خاصی نمی افته و این ذهن منه که داره ریفرش میشه ... یه چیزای جدیدی میاد و میره  که مدتهاست از این خبرا نبود ... چی شده ٬هنوز نمی دونم ... شاید از تاثیرات بهاره ... ولی داره برام جالب میشه ... شاید پیش زمینه یه اتفاق جدیده شاید خود یه اتفاق یا حتی یه تصمیمه ... یادمه اردیبهشت سال هشتاد و دو بود که شبیه این اتفاق  افتاد... بلافاصله از خرداد همون سال بود که خیلی چیزا عوض شد ... اون دفعه که خیلی خوب بود ... این دفعه هم جلو جلو بوش رو حس کردم  ... بعد از سه سال قاعدتا باید عاقل تر شده باشم ... بابام که حد اقل اینطوری فکر نمی کنه ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1385/01/24 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |
 يه ترانه هس تو قلبم كه هنوز نخونده مونده
 فكر خوندن يه حرفش همه عمرم رو سوزونده
 تا حالا هر چي كه داشتم ، سر خوندنش گذاشتم
صد دفه شكستم اما رو ترانه پا نذاشتم
 اگه اون ترانه باشه ، هيچ دلي تيره نمي شه
ديگه هيچ نگاه خيسي به افق خيره نمي شه
 وقتي اون شعر رو بخونم پرده ها رو مي سوزونم
 دستا رو به سيب سرخ باغ قصه مي رسونم

 اي نفس ! تا ته جاده ي صدا حوصله كن !
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه كن !

اي ترانه ي مقدس ! مقصد پاك سفر باش !
 از تو قلب بي قرارم پر بگير ! معجزه گر باش !
ببين آغوش اميدم رو به تصوير تو بازه
 گوش بده ! حتي خيالت واسه من ترانه سازه
بيا تا قالي كهنه دوباره به گل بشينه
 بيا تا چشماي خيسم اين شكفتن رو ببينه
بيا تا صدا سكوت كهنه رو نكرده باور
بيا تا اين دل خسته نزده به سيم آخر

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1385/01/19 و ساعت 1:40 بعد از ظهر |
سیزده امسال هم مثل دهه یکه عربا اومدن اومد ... بودن بود ... ولی وقت رفتن نبود ... واسه من یکی دیگه گره زد .. واسه اون کی گره زد ؟ اون واسه کی گره زد ؟ من پس چرا گره نزدم؟ها؟
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1385/01/16 و ساعت 1:22 بعد از ظهر |

ساله هشتادو پنج شروع شد. اولین چیزی که تازگی داشت این بود که برای اولین سال بابا و مامان پیش ما نبودند ... در حقیقت ما پیش اونا  نبودیم  جالبتر از اون اینکه من و علی با هم آشتی بودیم ( چه برادرای مهربونی!؟!:)) بهر حال سال جدید شروع شد ... سال پیامبر اعظم (ص) .. یا سال خودمون سگ( من سال سگ به دنیا اومدم) یا هر اسمه دیگه ای که میشه روش گذاشت ... عید عیده و واسه ما ایرانی ها یه معنی دیگه داره ... اگه ترافیک پشت دروازه های شیراز به پونزده کیلومتر میرسه یا تو انزلی حتی مسجد ها . مدرسه ها هم پر میشن یا ( طبق گزارش روزنامه شرق ) 32 میلیون نفر مسافرت نوروزی میرن ... یعنی اینکه عید واسه ما عیده حتی اگر با اربعین و بیست و هشتم صفر همزمان بشه ... جالب این که جاده کناره تقریبا ده روز یه کله بارون بود ....

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1385/01/12 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM