آيينه با من گفتگو کرد اول از حال تو پرسيد
روز بعد از رفتن تو رازقی مرد ؛ باغچه خشکيد
دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجيد
روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد
نسترن های رو طاقچه بی تو پر پر شد و پژمرد
نفسهام و سينه بستند ؛ زمين عاشقهاش رو بلعيد
شيشه پنچره يخ زد بارون فاجعه باريد ...

