تبليغاتX
او نمی داند ...
خیلی وقته از نوشتن افتادم ... چرا ؟خودمم درست نمی دونم ...  شاید می ترسم ...دیگه داره سخت میشه ... :(

 

بهار از باغ ما رفتست ما افسانه مي گوييم
 پرستوها ندانستند و بر قنديل يخ مردند
بهار از باغ ما رفتست مي خواندند پيچك ها
شما بيهوده مي گوييد و ما بيهوده مي روييم
بهار اينجاست ما فرياد مي كرديم
بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهاي برگ
 دريايي است
مي خواندند پيچك ها : چه مي گوييد؟
چه دريايي
 شما ديگر نمي خوانيد
ما ديگر نمي روييم
بهار بودي اي باد ترا با جان ما پيوند
بهار از باغ ما رفتست
 ما افسانه مي گوييم 
  

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/11/27 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |
به بهانه امروز ...

 شهر ِ من!

از سرِ ميدون ِ ونك، تا انتهاي پامنار،
از آخر نياوران، تا پاي ريلاي قطار،
شهر ِ پريشون ِ منه، كه داره فرياد مي زنه،
توي نگاه ِ خسته ي، اين آدماي بي شمار!

اين آدما كه لِه شدن، زير فشار ِ زنده گي!
حتّا تو قرن ِ بيست ُ يك، اين وَرا رسم ِ برده گي!
آي تو كه هِي بد مياري! بگو تو چنته ت چي داري؟
بگو به جُز من غمت ُ ميخواي تو شهر به كي بگي؟

فوّاره تو پارك ِ شهر، هنوز زمين گير نشده!
نيزه زن ِ ميدون ِ حُر، بعدِ يه عمر پير نشده!
حراجي ِ كبوتر ِ ، ميدون ِ مولوي هنوز!
پهلوون ِ معركه گير، حريف ِ زنجير نشده!

حريص ِ عطر ِ مادرم! حريص ِ خواب ِ پشه بند!
حريص ِ عريوني ِ ماه، رو پُشت ِ بوماي بُلند!
حريص ِ داد ِ پنبه زن، تو كوچه هاي كاگِلي!
حريص ِ قصه هاي دور: شاپري ِ گيسو كمند!

كوچه ي ملّي هنوزم، صداي پامُ كم داره!
آب انبار ِ بدون ِ آب، چشمات ُ يادم مياره!
من اومدم تو اين هوا، نفس ر ُ تجربه كنم!
با من بيا تا ته ِ خط! بگو: آره! بگو: آره!

فوّاره تو پارك ِ شهر، هنوز زمين گير نشده!
نيزه زن ِ ميدون ِ حُر، بعد ِ يه عمر پير نشده!
حراجي ِ كبوتر، ميدون ِ مولوي هنوز!
پهلوون ِ معركه گير، حريف ِ زنجير نشده!●         یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/11/24 و ساعت 11:1 بعد از ظهر |
یاد هدتنی به خیر ...راستی چند واحد ورداشتین ؟
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/11/20 و ساعت 2:4 بعد از ظهر |
دیشب ، شب عاشورا بود ... قرار بود به خاطر یه برنامه ساعت ده ونیم با علی برگردیم خونه ولی اتفاقا بر نگشتم ... همین باعث شد چند تا از بچه های دوره دبیرستان رو که سالها بود ندیده بودم ببینم ...بعدشم تا صبح جاتون خالی حلیم هم زدیم ... نوحه خوندن ،ما سینه زدیم ... کلی دعا کردیم ... خلاصه حسابی جو گیر شدیم ... شب به یاد موندنی بود ... اومدم خونه ٬دیگه هوا روشن شده بود ... اصلا دلم نمی خواست صبح بشه ... اصلا دلم نمیخواست تموم بشه ... ولی صبح شد و حتی موقع تقسیمم نیومد ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/11/20 و ساعت 2:2 بعد از ظهر |

امروز روز تاسوعاست ... قرار بود بنویسم که چرا ایرانیها مراسم عزاداری امام حسین رو اینقدر مفصل برگزار می کنن ولی یکی نصیحت کرد _ از اون نصیحتایی که باید انجامش هم بدی حتما ... _ که در رابطه با اعتقادات دیگران اظهار فضل نکن ... منم دیدم چون استثناً اینبارو مزخرف نمی گه حرفشو قبول کردم ... منم اعتقاد دارم دارم که در رابطه با معتقدات مردم باید با احتیاط صحبت کرد ... هر چند چیزی که می خواستم بنویسم صرفاً یه روایت تاریخی بود ولی ترجیح دادم این کارو نکنم ...

بهر حال امروز روز تاسوعا و امشب شبه عاشوراست و مثل هر سال خونه قدیمی مادر بزرگم منبر میذازیم  ... اینجا رسمه شب عاشورا منبر میذارن و مردم نذر میکنن و شمع روشن میکنن ... منم هر سال یه دونه روشن میکنم ... ولی هیچ وقت جواب نگرفتم ... الته در اینکه دوتا منبر خونه مادر بزرگو درست کار میکنه کسی شکی نداره  ... شاید به خاطر اینه که واقعا بهش اعتقاد ندارم ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/11/19 و ساعت 12:58 بعد از ظهر |

 

 

بندرت مردي پيدا مي شود که بدون شاهد عمل خيري انجام دهد

براي اين که بزرگ ... باشي نخست کوچک باش

 

این و یه آقایی به نام شاهرخ عباسی تو یه سایت گذاشته بود ... و البته  فکر میکنم که نقل قول از جای دیگه باشه ...  تا چه حد باهاش موافقید ... ؟
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/11/17 و ساعت 10:52 بعد از ظهر |
یه چند روزه الکی خودمو درگیر یه کارایی کردم فرصت نشد بیاپدیتم ...ولی از این حقیقت هم نمیشه گذشت که که اولا مطلبی نداشتم و بعدشم در حاله انجام یه کار تبلیغاتی هستم که خوب تجربه جدیدیه و برای اولین بار دارم این کارو انجام می دم و برام خیلی هیجان داره ...البته وبلاگی هم که دیر به دیر به روز بشه به مفت نمی ارزه!

یه شعر از نادر نادرپور پیدا کردم ... هیچ مناسبتی با حال و هوای این روزام نداره ولی چون شعر قشنگی بود بد ندیدم اینجا بذارمش ... راستی امشب شب اول محرمه ... چرا ایرانیها انقدر محرم رو مفصل بر گذار می کنند ؟ دفعه بعدی دربارش می نویسم...

سفركرده

ديگر در انتظار كه باشم ؟
 زيرا مرا هواي كسي نيست
روزي گرم هزار هوس بود
امروز ،‌ ديگرم هوسي نيست
زندان من كه زندگيم بود
ديوارهاي سخن وسيه داشت
جان مرا به خيره تبه كرد
عمر مرا به هرزه تبه داشت
در من سرود گمشده اي بود
كان را كسي نخواند و نپرداخت
هرگز مرا چنان كه منستم
يك آفريده زين همه نشناخت
بس درد داشتم كه بگويم
اما دلم نگفت و نهان كرد
بيهوده بود هر چه سرودم
با اين سروده ها چه توان كرد ؟
دردا كه كس نگفت و نپرسيد
كاخر چه بود و چيست گناهم
گر سرنوشت من همه اين بود
نفرين به سرنوشت سياهم
اي مرگ ، اي سپيده دم دور
براين شب ، سياه فروتاب
تنها در انتظار تو هستم
بشتاب ، اي نيامده ، بشتاب

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/11/11 و ساعت 10:31 قبل از ظهر |

آخرين ترانه بانو ٭سكوت چيست به جز حرف هاي ناگفته؟ «فروغ»

ساكتم مثل ِ گلوله تو خشاب ِ يه مسلسل!
مثل ِ برج ِ موريانه، توي هرزه زار جنگل!
مثل ِ يه قطار ِ كهنه، مونده تو حسرت ِ يك سوت!
مثل ِ ته سيگار ِ روشن، بغل ِ‌بشكه ي باروت!
ساكتم اما سكوتم عمر ِ طولاني نداره!
اين صداي قلب ِ من نيست، دل دل ِ يه انفجاره!

ماشه ي فرياد ِ من باش! ضامن ِ تيغه ي چاقو!
تو سكوت ُ زير ُ رو كن، آخرين ترانه بانو!
حرفاي نگفتني ر ُ ياد ِ اين حنجره بنداز!
مشت ِ واژه ر ُ گره كن، توي كوچه هاي آواز!

دستاي معجزه بسته س! من دچار ِ نقطه چينم!
فرصتي بده كه عشق ُ تو نگاه ِ تو ببينم!
واسه بي پرده سرودن، يه اشاره ي تو بسه!
تو كه باشي اين قلندر، از خدا هم نمي ترسه!
پتك ِ واژه ها ر ُ بسپار، دستِ اين صداي ياغي!
برق ِ چشمات يه دليله، واسه ختم ِ بي چراغي!

ماشه ي فرياد ِ من باش! ضامن ِ تيغه ي چاقو!
تو سكوت ُ زير ُ رو كن، آخرين ترانه بانو!
حرفاي نگفتني ر ُ‌ياد ِ اين حنجره بنداز!
مُشتِ واژه رُ گره كن، توي كوچه هاي آواز!●           یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/11/04 و ساعت 1:25 بعد از ظهر |
دیروز رفته بودم کوه ... اون بالامالاها تقریبا تا زانو برف بود ... مدتها ها بود برف بازی نکرده بودم ...

نمی دونم چرا ؟ولی هر وقت میرم تو برف ... حس میکنم آدما مهربون تر میشن ....آدمای دیروزم همه مهربون بودن ... جالبه این آدمای همیشه عصبانی  ـ که یکم زیاد نگاشون کنی برات دندون قروچه میکنن ـ دیروز گوله گوله برف میخورد به سرو صورتشون و فقط می  خندیدند ...

یه خبر خنده دار درباره برف : شهرداری بوشهر پارسال دریک اقدام بی سابقه بیست و پنج برف روب استخدام کرد و جالبتر از اون این بود که شرق که این خبر رو درج کرده بود در ادامه نوشته بود که دمای هوا در بوشهر  در سرد ترین روزهای سال از بیست و پنج درجه سرد تر نمیشه ....:D:

 

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/11/03 و ساعت 11:21 قبل از ظهر |

امشب که داشتم میومدم خونه ،هنوز به راه پله نرسیده بودم که یه نگاهی به آسمون انداختم ...هوا صافه صاف بود و آسمون پر از ستاره با یه ماهه نصفه نیمه...ناخودگاه حس کردم آسمون از همیشه قشنگتره ... انقدر قشنگ بود که قبل از اینکه درو باز کنم ،برگشتم و یه بار دیگه نگاش کردم ...ابن آسمون قشنگ اولین بار نبود که اینطوری بود ... قطعا دفعه آخرش هم نخواهد بود ...

فکر می کردم بعضی وقتا که آسمون قرمز می شد ، اونم مثل من دلش خونه ...بعضی وقتا که می بارید ،منم باهاش موافق بودم که بهترین راه گریه کردنه ...آسمون همیشه همون آسمونه ... این من بودم که عوض می شدم ...امشب هم این من بودم که اونو صاف تر و بزرگتر و قشنگتر از همیشه دیدم ... راستی میشه همیشه اونو همینطوری دید ... میشه واقعا همه چیزارو مثل اونی که همیشه هستن دید ...

آسمونو خیلی دوست  دارم ...حتی وقتی دلش پره ،حتی وقتی گریه میکنه،حتی وقتی عصبانی ،سروصداش در میاد و غرغر میکنه،حتی ...حتی وقتی شبا تو همت بنفشو کبوده ... همیشه بزرگه ... انقدم با معرفته که هر جای دنیا باشی ... بالا سرت ایستاده و مواظبته ...

 

چه صب باشه یا بعد از ظهر ... تنگ غروب یا لنگ ظهر

چه زرد و دودی و کثیف ... چه صاف و آبی و کبود ...

مال منه این آسمون...

 

چه دون دونای برف بیاد ،مه بگیره ،تگرگ بیاد

چه ابری باشه ،سیاه بشه ، بیاد بارون

مال منه این آسمون

 

چه سنگ و چوب و خاک بیاد ، توفان بشه غبار بیاد

چه جنگ بشه ،موشک بیاد ، توپ و بمب و فشنگ بیاد

من میدونم تو هم بدون

مال منه این آسمون

 

چه بوش بیاد چه بن لادن، ...

چی میگی بابا! قحطه آدم ...

هرکی اومد براش بخون،

مال منه این آسمون

 

تو حره گرمای تموز ... یا،الان که دیماه هنوز

تو برگ ریزون فصل پاییز ... گلاب گیرون وسط بهار

دل میبره هزارهزار

 ماله منه ... ماله تو ِ ... ماله همس این مهربون

بازم میگم ،می خوای بدون می خوای ندون

ماله منه این این آسمون

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/11/01 و ساعت 11:52 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM