تبليغاتX
او نمی داند ...
شروع  عالی بود ... تا ببینیم بقیش چطور میشه ...

راستی مرسی ندا...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/10/22 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |
یه کار ... یه مسابقه ... یه پروسه ٬ یا هر چیزی که بشه اسمشو گذاشت ... قراره  شروع بشه یا شایدی هم شده ... باید دوباره دنبالشو گرفت ... هنوز روالش کامل نیست ..و ولی یواش یواش باید مشخص بشه ... مثل قبلی زمان می خواد ٬ با این تفاوت که اینبار زمان بندیش دسته خودمه .... تا آخره هفته باید راه بیفته ....
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/10/21 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |
خوب .... خیلی خوب .... وضعیت مشخص شد ...حالا تا مسابقه بعدی ...

بعد از مدتها بالاخره همه چیز  روبه را شد ... کاره معافیم درست شد ... مامان از بیمارستان مرخص شدن ... سرما خوردگیمم خوب شد .... حالا همه چیز آماده ست که مسابقه بعدی رو شروع کنیم ...

یا بهتر بگم واسه مسابقه بعدی آماده شیم ... امیدوارم بعدی آخرین مسابقه باشه ... دیگه از دویدن خسته شدم ... ولی این باعث نمیشه دستامو ببرم بالا .... مخصوصا الان که راه هموارتر هم شده ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/10/16 و ساعت 5:28 بعد از ظهر |
نمیدونم ... ولی یه اتفاقاتی داره می افته که اصلا خوشایند نیست ... من به دلایل نامرئی و تیر غیب و جادو جنبل اصلا معتقد نیستم ... ولی اصلا نمی فهمم که چرا این اتفاقات پشت سر هم و برای ما (یا من)می افته ... فقط امیدوارم آخراش باشه ... چون یواش یواش دستام داره میره بالا ... آیا واقعا خدایی که هست عادله ... یا عدالتش نسبیه ... یعنی نشسته تقسیم میکنه .... شاید منم بودم همین جوری تقسیم می کردم ... آخه خوباش هم مثه بداش شده یا شایدی هم بر عکس ...

من راضیم ... هنوز زنده ام٬ نفس میکشم و نیرو دارم زندگی  کنم ...با این چیزا حریف من نمیشه ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/10/13 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
بعضی وقتا آدمایی رو میبینم که ساعت دستشون نیست ٬برام خیلی عجیبه .... اینجا ٬ تو فرهنگ ما ایرانی ها وقت دیگران برامون اصلا ارزشمند نیست ...منظورم اینه که وقت ما برای دیگران هیچ ارزشی نداره ٬ بعد خودمونم میایم و به این قضیه کمک می کنیم تا وقتمون برای خودمونم مهم نباشه. ... امروز بازم این اتفاق برای من افتاد ... تا کی قراره این بازی ادامه پیدا کنه ؟ الان که به زور بازی رو مساوی کردم دیگه راحت نمیبازمش ... اینو مطمئن باش ... فقط نمی دونم باید بگم اه یا بگم آه ... این بازی کلی توانمو گرفته ... پارسال بهم ثابت شد تلاش بی نتیجه هیچ ارزشی نداره ... امسال دیگه از رو سنگ قبلی سر نمیخورم ....
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/10/10 و ساعت 12:17 بعد از ظهر |

 

بي تو، اي روشنگر شب هاي من!
بوسه مي زد ناله بر لب هاي من
در دلم از وحشت بيگانگي
خنده مي زد لاله ي ديوانگي
ديده ام چون نرگس غم مي شكفت
وندرو برقي ز شبنم مي شكفت
در بلور اشك من ياد تو بود
در سكوت سينه فرياد تو بود
مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت
پرده هاي ساز، آهنگ تو داشت
موج خيز سبزه دامان تو بود
خفتنم آنجا به فرمان تو بود
هر كجا بر تخته سنگي آبشار
مي شكست و پيكرش مي شد غبار؛
در غبارش باغ رؤيا مي شكفت
وز گلش رنگ تمنا مي شكفت
از تو دوري كردنم بيهوده بود
بي تويي جان مرا فرسوده بود
بي تو بودم ليك اكنون باتوأم
خود نمي دانم كه اين من يا توأم
چون نسيمي بگذر از پيراهنم
تا درآميزي چو گرمي با تنم
بي تو غمگينم، دمي بي من مباش
جان شيرينم! جدا از تن مباش
بي تو آرامم به جز آزار نيست
بي تو بالينم به غير از خار نيست
تا دلم بازيچه ي ايام شد
باده ي عشق ترا چون جام شد
گر تواني جامه ام ساز و بپوش
گر تواني باده ام ساز و بنوش
نه، كه ما را رخصت ديدار نيست
ور بود، داني كه جز پندار نيست
تو نسيم سرزمين ديگري
بر كوير جان من كي بگذري؟
من شب ِ پايان پذير هستيم
لحظه يي ديگر نپايد مستيم
تو فروغ آفتاب روشني
من چو مي ميرم تو سر بر مي زني
من خزان ِ در بهار افتاده ام
آفت ِ در كشتزار افتاده ام
لاله ها از جور من بر باد رفت
هر چه رفت از من همه بيداد رفت
آفتاب گرم عمرم سرد شد
خوشه هاي آرزويم زرد شد
چهره ام دارد صفاي نوبهار
در دلم اندوه پاييز استوار
گرد اندوهم، مشو خو
اهان مرا
از سر دامان خود بفشان مرا
شعله ي رنجم ز من دامن بكش
بند دردم پاي خود از من بكش.           سیمین بهبهانی

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/10/09 و ساعت 12:25 بعد از ظهر |
چهار شنبه هفت دی یکی سوال کرده بود قهرین ... ؟

یه جواب خوب... با تنها کسی هم که توی پنج شش سال گذشته باهاش  قهر کردم ... چهار شنبه نه سه شنبش آشتی کردم ...

کار راحتی نبود ... ولی از تصمیمم راضیم ... این کار چند نفرو خوشحال کرد که خوشحال بودنشون برام خیلی مهمه ...

روز ۵ شنبه روز خوبی بود ... بعد از کلی دوندگی ... بالاخره یه جواب خوب بهم دادند ... دیروز خیلی سعی کردم ولی نتونستم خوشحالیمو پنهون کنم ... هر کی میدید میفهمید یه اتفاقی برام افتاده ... اگه پنجشنبه اینجا تایید بشه .... یه چیز ارزشمند برام داره .... حالا کسی چیزیو ازم نمیگیره ... بهتر بگم دیگه زمان حریف نیست ... رفیقه ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/10/09 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |
 

آری

اینگونه بود

که گفت :

پاهایم

خسته و پر آماس

درد را پوشیده است

و دستهایم

شاخه خشکی ست

که هیچ بهاری سبزش نمی کند

تنها

امید به آتش دارم

که بسوزاندم

با شعله هایی بلند و تماشایی

تا در روشنایی ببینم

که سوختن چگونه است؟

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/10/02 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |
دیروز صبح پنج و نیم صبح ساعتم زنگ زد ... چرا منم نمودونم ... تازه میخواستم عصبانی بشم که چشم افتاد به آسمون ... سپیده زده بود .... من تا حالا چند بار بیشتر طلوع خورشید رو ندیدم ... ولی دیروز زیبا ترینش بود ... آسمون با غبار صبحگاهی و سپیده اونقدر خوشرنگ بود که هیچ آبی ای به پای نمیرسید ... نشونه جالبی بود ... یه صبح دیگه یا بهتر بگم یه روز دیگه داشت راه می افتاد ... روزی هم این اتفاق افتاد که باید یادم میموند که هر اتفاقی بیفته ... فردا خورشید باز هم از همون جا در میاد ... سپیده همیشه قشنگه ... مخصوصا اینکه سپیده شب یلدا باشه ...

 

آبروی افتاب ...

به سنگی سرد چشم بخشیدند

در تو خیره شد

و گداخت و تابیدن گرفت

امروز اما

همه از یاد برده اند

که خورشید یعنی عاشق

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/10/02 و ساعت 12:50 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM