تبليغاتX
او نمی داند ...
امشب شبه یلداست ... کلا شبای بلند رو دوست دارم ... تا چند سال پیش چون اسم خواهرم یلداست همه خونه ما بودن قابلمه به دست ... قابلمه پارتی داشتیم ... امسال بعد از مدتها یلدا بازم اینجاست ... پس قطعا بازم قابلمه پارتی به راهه .... حال می ده ها ...

.... گردش سال فقط یک شب یلدا دارد

                 ....... من دیوانه چه شبهاست که یلدا دارم ...

چه شعر بی مناسبتی بود خودمونیما  .... ولی این یکی رو دوست دارم ... بازم از یغماست ... احتمالا تو البوم سال آینده سیاوش قمیشی میشنوینش ...مرتیکه پشور بی احساس ...

 

 

كاش يكي بود ،يكي نبود اول قصه ها نبود
 اون كه تو قصه مونده بود ، از اون يكي جدا نبود
ماه پيشوني رها بود از طلسم ديواي سياه
 پلنگ عاشق مي پريد تا لب شيرووني ماه
سياوش شاهنامه رو كاش كسي گردن نمي زد
كاش كسي توي قصه ها از عاشقي تن نمي زد
كاش داش آكل با زخم تيغ تو بسترش جون نمي داد
 قصه نويس قصه مون رو با گريه پايون نمي داد

تقويم باغچه ي ما برگ بهار نداره
 جاده ي قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتي تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

كاش توي قصه هاي شب برق ستاره كم نبود
تو قصه ي جن و پري دلهره دم به دم نبود
كادربزرگ قصه هاش رو بالاي طاقچه جا مي ذاشت
يه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا مي ذاشت
قصه هاي قديمي رو يه جور تازه مي نوشت
 آدم و حوا رو مي برد دوباره مي ذاشت تو بهشت
 اما تا اون بياد بايد با بي كسي سر بكنيم
ترانه هاي كهنه رو دوباره از بر بكنيم

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/30 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |

عكاس باشي ٭در عكس ها لبخند مي زنم امّا...

عكاس باشي! عكاس باشي! عكس ت ُ بي هوا بگير!
يه عكس ِ بي پر ده ي ناب، از روزگار ِ ما بگير!
عكس ِ من ُ بگير، عزيز! با اين تبسم دروغ!
ببين ستاره جون داده، تو اين چشاي بي فروغ!
ببين كه خط خورده دلم، تو امتحان ِ سايه ها!
بايد كه لبخند بزنم، تو اوج ِ اين گلايه ها!

عكسم ُ موندني بگير!
شب نبايد خوشش بياد!
بايد بفهمه كه چشام،
دنيا ر ُ آفتابي مي خواد!

عكاس باشي! عكاس باشي! عكس ِ سياه سفيد بگير!
از دل ِ اين آيه ي يأس، يه عكس ِ پُر اميد بگير!
عكسي بگير كه توي اون، شب پره سوزون نباشه!
تو سايه روشنش تب ِ حادثه پنهون نباشه!
عكسي بگير كه مثل من، تو قابا زندوني نشه!
معني ِ هر تبسم ش، گريه ي پنهوني نشه!

عكسم ُ موندني بگير!
شب نبايد خوشش بياد!
بايد بفهمه كه چشام،
دنيا ر ُ آفتابي مي خواد!●
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/30 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |
یه دور نوشتم ولی از برکت سیستم دوره نادر شاهیم همش پرید ...

تو این مدت فهمیدم که اینکه میگن اینجا ایرانه یعنی چی ... اینکه میگن امیدت به خدا باشه یعنی چی ... اینی که میگن اوستا کریم اون بالا نشسته یعنی چی ... ولی الان اعتقاد دارم دستا رو راحت نباید برد بالا ... این چند وقت این کارو خوب انجام میدادم ... هی به بن بست می خوردم هی یه راه جدید پیدا می کردم ... ممکنه آخرش هیچ نتیجه ای هم نداشته باشه و من به هدفم نرسم ...ولی وسیله و ابزار جدید زیاد پیدا کردم ... نوشته بودم بعضی وقتا بهتر وسیله فراهم نباشه ... تا هدف های جدیدی هم تعریف نشن ... مثلا اگه وردنه نباشه ...ممکنه نتونیم خمیر وا کنیم ... ولی حداقل خیالمون راحته تو سر کسی نمیتونیم بکوبیمش ... خودتو کشتی چه مثالی زدی  ....هنوزم هدفم واحده ... ولی هم راه هاش اضافه شده هم وسایلش ... ایرادش اینه که زمانشم طولانی تر شده  ....اه مریضی پرت و پلا مینویسی ... مجبورت کردن ... برو تو کاره شعره یغما ...

 

 

سطري از همين ترانه

شب لال بي ستاره ، پلك لحظه ها رو بسته
 روي تير برق كوچه ، دوباره جغد نشسته
 يه كتاب رو كف كوچه هي ورق مي خوره از باد
 مي پيچه تو خونه هامون صداي سرخ يه فرياد
زد قطره هاي خون روي خاك كوچه ، انگار
يه نفر با خون نوشته : « آدما! خدا نگهدار !»
يا شايد يه شعر نابه ، يه سرود عاشقانه س
 يه معما ، يه پيامه ، سطري از همين ترانه س
 هر چي هست براي اون مرد آخرين جمله همينه
 جوهرش خون رگاشه ، كاغذش خاك زمينه

شهر شب پنجره هاش رو بسته ، كوچه از هر دو طرف بن بسته
 يكي پاي تير برق افتاد ، خنجري تو سينشه تا دسته

 فردا مردم با يه پارچه صورتش رو مي پوشونن
همه با چشماي بسته فاتحه براش مي خونن
 ديگه هيچ كس نمي بينه كه چشاي مرده خيسن
گربه هاي گشنه تا صبح ، اون نوشته رو مي ليسن
ديگه هيچكس نمي گرده دنبال رد و نشونه ش
 سپور پير خيابون كتاب رو مي بره خونه ش
 دوباره يه روز تازه روي غلطكش ميفته
از ستاره قصه گفتن واسه شب يه حرف مفته
 شب كهنه بر مي گرده ، هر سوالي بي جوابه
 هر كي چشماش رو ببنده ، جايزه ش يه قرص خوابه

شهر شب پنجره هاش رو بسته كوچه از هر دو طرف بن بسته 

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/29 و ساعت 10:48 بعد از ظهر |
داشتم امروز یه دور نظراتی رو که دوستان اینجا داده بودند رو می خوندم ... به آخراش که رسیدم کلی حال کردم ... اون اوایل فقط تعریف می کردند که اصلا جذابیتی نداشت ... ولی حالا علاوه بر اینکه حسابی شیر  ِ ... وا میکنن یه نکته جالبه دیگه هم برام داشت اونم این بود که حالا پسر ها هم میان اینجا  ... بگذریم .... فکر میکنین تا حالا برنده بودین یا بازنده ...

برنده اید یا بازنده ؟

بخوانید و فکر کنید کجا را باخته اید !

برنده: متعهد میشود
بازنده : وعده میدهد

 

برنده : بهبررسی دقیق یک مشکل میپردازد
بازنده:از کنار مشکل گذشته و آن را رها میکند ، (فرار از مشکل)

 

برنده : می داند بخاطر چه چیزی باید پیکار کند و برسر چه چیز سازش و توافق کند.
بازنده: بخاطر چیزی که ارزش ندارد مبارزه میکند و سرانجام آنجا که نباید ، تن به سازش میدهد.

 

برنده : به افراد برتر از خود احترام میگذارد و سعی می کند از آنان چیزی بیاموزد.
بازنده:به افراد برتر از خود خشم و نفرت دارد و در پی یافتن نقطه ضعف آنهاست.

 

برنده : گامهای متعادل بر می دارد.
بازنده: دو نوع سرعت دارد : یا خیلی تند یا خیلی کند !

 

برنده : می داند که گاهی پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید.
بازنده: بسیار مشتاق برنده شدن است ، در جایی که نه قادر به بردن است و نه حفظ آن.

 

برنده : ارزیابی درستی از توانایی های خود داشته و هوشمندانه از توانایی های واقعی خود بهره می گیرد.
بازنده: از توانایی ها و ناتوانی های خود بی خبر است.

 

برنده : مشکلات بزرگ را به اجزای کوچکتر می شکند تا حل آن آسانتر گردد.
بازنده: مشکلات کوچک را چنان بزرگ می کند و به هم می آمیزد که دیگر قابل حل شدن نیستند.

 

برنده : میکوشد تا مردم را هرگز نیازارد ، مگر در مواقع نادر که این آزردن در راستای یک هدف بزرگ باشد.
بازنده: گرچه نمیخواهد به عمد دیگران را آزار دهد ، اما همیشه چنین می کند !

 

برنده : در هر شرایطی تعادل و آرامش خود را حفظ میکند.
بازنده:هنگامی که از دیگران عقب است ، تند خو و خشن میشود و اگر جلوتر از دیگران باشد بی احتیاطی میکند.

 

برنده : میداند کدام تصمیم ها را بطور مستقل بگیرد و کدام ها را با مشورات دیگران.
بازنده: به استقلال خود میبالد ، در حالی که خود سری است – و به کار گروهی می بالد در حالی که در حال دنباله روی است و از خود اراده ای ندارد.

 

برنده : آن چه را که ضرورت دارد با متانت انجام میدهد و توان خود را برای راه حل هایی ذخیره میکند که در آنها از حق انتخاب برخوردار است.
بازنده:آنچه ضرورت دارد را با حالتی اعتراض آمیز انجام میدهد و هیچ توان و نیرویی برای  گرفتن تصمیمهای مهم و خلاق باقی نمیگذارد.

 

برنده : روی پای خود می ایستد و از اینکه دیگران به وی تکیه کنند ، احساس تحمیل شدن نمی کند.
بازنده: به کسانی که از خودش قوی ترند تکیه میکند و عقده هایش را بر سر کسانی که از خودش ضعیف ترند خالی میکند.

 

برنده : دیگران را نکوهش میکند ولی آنها را می بخشد.
بازنده: چنان کم جرئت است که قادر به نکوهش دیگران نیست و چنان حقیر است که قادر به بخشیدن دیگران هم نیست.

 

برنده : هر امتیازی منطقی و لازم را که بتواند میدهد ، جز اینکه اصول بنیادی خود را فدا کند.
بازنده : به خاطر هراس از دست دادن امتیاز (
ترس از شکست) ، به لجاجت خود ادامه میدهد ، و این در حالی است که رفته رفته اصول بنیادی اش از بین میرود و او بی خبر است.

 

نویسنده : سیدنی .ج.هریس . با اندکی دستکاری

 

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/09/27 و ساعت 10:43 بعد از ظهر |
من قبلا این شعر رو یه جا خونده بودم ... ولی یکی از دوستان زحمت کشیدند و برای من فرستادن ... تو قسمت نظر ها بود ولی چون مطالب اون قسمت باعث رنجش یکی دیگه از دوستان شده بود همشو پاک کردم ...

به کجا چنین شتابان!
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری زغبار این بیابان
همه آرزویم اما...
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان!
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا،سرایم
سفرت به خیر اما...
تو ودوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/26 و ساعت 10:54 بعد از ظهر |
هر کی نشناستت فکر می کنه چه آدم پر با معلومات کتابخونه صاحب نظری هستی ! تو مگه حرف از خودتم داری بزنی ؟ شعره یا ..... ! من اگه جای تو بودم سعی میکردم یه جوری رفتار کنم که کسی کاری بهم نداشته باشه تا اینکه یه عده به ریشم بخندن ... تعطیلش کن آقا تعطیلش کن .... اینایی که می نویسی تو کتابا نوشته چیزه جدیدی که نمی نویسی ... از خودتم که حرف نداری بزنی خدا رو شکر !...

یه آدم جالبی این نظر رو داده بود ... دلم نیومد نذارمش اینجا ...

البته خیلی خوشحالم که جای ایشون نیستم ... یا به عبارت بهتر  ایشون جای من نیستن ولی نهایت تشکر رو ازشون دارم که خیلی علاقه مند هستند کسی به کار من کار نداشته باشه ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/26 و ساعت 2:18 قبل از ظهر |
 

با این حرفش .... ببخشید شعرش خیلی حال کردم ...

حتا آيينه تصويرِ شما را
واژگونه قاب مي گيرد !
كه هميشه همسايه با زاغ زيست كرده ايد
و نيلي ترين ترانه ي عقاب را
نفهميده ايد در آسمان وُ آيينه
مگر كدام معرفت را مرد بوده ايد
كه روسري زنانتان را
خريدار مانده ايد
… بين شما وُ شما
مرداب را سجده مي برم
كه نيلوفران را
دل سوزترينِ مادرانند.

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/09/21 و ساعت 9:59 بعد از ظهر |
امروز انقدر کار احمقانه انجام دادم که خدایی یواش یواش داشتم شک می کردم یه اتفاقی برام افتاده  ...خدا را شکر به خیر گذشت ...

یه شعر جدید و البته یه کم عجیب پیدا کردم بد ندیدم اینجا بذارمش  ... ..

بوي عبور

ـ روز شما هم پر از روزنه
ما نديده ايم در كوچه هيچ زني با دامني پر از انار و روسري زرد .
هيچ زني با آفتابي در بغل.
هيچ زني بازنبيلي زندگي.
ما نديده ايم…







ـ اما اين كوچه هنوز بوي عبور مي دهد .
ـ خيالاتي شده اي آقا
از وقتي طعم “حلبچه ” در اين شهر نشست
ما تنها بازي بچه هايمان را به خواب اين كوچه خيس مي بينيم
ما تنها …

برو آقا برو
شب شما پر از فرشته
خدا صبرتان دهد!

بهمن قره داغی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/09/21 و ساعت 9:54 بعد از ظهر |

 

فريادي و ديگر هيچ .
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
***
اما ياس آنچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/09/20 و ساعت 12:37 بعد از ظهر |
من کاملا واقع یفکر می کنم ... شاید واقعی تر از اینکه برای یه آدمی به سن و سال من بشه تصور کرد ... و من هم میگم که ایکاش این اتفاق نمی افتاد ... دوست ندارم که اپدیت کردن بلاگم فقط شامل جواب دادن به نظرات  دیگران باشه ... واسه همینم یه شعر زیبا انتخاب کردم که میذارمش اینجا ... من هنوز یادم نرفته که اینجا واسه خودم می نویسم ...

بر سنگفرش

ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد
كه گفتي
ديگر، زمين، هميشه، شبي بي ستاره ماند.
***
آنگاه، من، كه بودم
جغد سكوت لانه تاريك درد خويش،
چنگ زهم گسيخته زه را
يك سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم ميان كوچه مردم
اين بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهاي !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! ...
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...))
***
 بادي شتابناك گذر كرد
بر خفتگان خاك،
افكند آشيانه متروك زاغ را
از شاخه برهنه انجير پير باغ ...

(( - خورشيد زنده است !
در اين شب سيا [كه سياهي روسيا
تا اندرون كينه بخايد
از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشيد را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنيده ام از پيش...

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد!

از پشت شيشه ها
به خيابان نظر كنيد !

از پشت شيشه ها به خيابان
نظر كنيد ! ... ))

از پشت شيشه ها ...
***
نو برگ هاي خورشيد
بر پيچك كنار در باغ كهنه رست .
فانوس هاي شوخ ستاره
آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه اميد
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسيخته زه را
ره بستم
پاي دريچه،
 بنشستم
و زنغمه ئي
كه خوانده اي پر شور
جام لبان سرد شهيدان كوچه را
با نوشخند فتح
 شكستم :

(( - آهاي !
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
كاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...

از پشت شيشه ها به خيابان نظر كنيد

خون را به سنگفرش ببينيد !

خون را به سنگفرش
بينيد !

خون را
به سنگفرش ...))
احمد شاملو

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/19 و ساعت 4:32 بعد از ظهر |
ظاهرا بلاگفا این امکان جدید رو در اختیار کاربرانش قرار داده تا بتونن لینک هایی برای موضوعات مختلف ایجاد کنند تا باز دید کننده های هر بلاگ بتونن در رابطه با موضوع داده شده انشا بنویسن ... نه ببخشید اظهار نظر کنند ... منم برای اینکه از قافله عقب نمونم یه  موضوع گذاشتم  ٬ البته قبلا جای دیگه امتحانشو پس داده ٬ با این حال بد نیست اینجا هم یه نظر سنجی ای بشه ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/09/18 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |
یکی پرسیده بود چرا این اسم رو واسه وبلاگت انتخاب کردی ... خوب اگه قبلا اینجا اومده بود حتما میدید که اسمش بود " باز هم او می داند" ... الانم واسه این اسمش اینه که او واقعا نمی داند ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/09/18 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |
بالا خره یه جواب قطعی بهم دادن " معاف از رزم "...خدمات غیر رزمی .

راستی یکی برام پیغام گذاشته بود براش دعا کنم ... راستش سوال کرده بود اگه ازم بخواد٬ براش دعا می کنم ؟؟؟ ...

جواب میدم ... قبل از اینکه ازم بخواد این کارو براش کردم ...؟

اگه میخوای بدونی چه جوری ... mani_mansourian@yahoo.com

ایمیل بزن به خودت بگم  ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/09/17 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |
...یه اتفاق جالب و امیدوار کننده ...

دو روز تا یه خبر خوش یا یه خبر خوب ... فط امیدوارم طولانی تر نشه .... هر خبر قطعیی برای من خبره خوبی خواهد بود ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/15 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |
کار که بیفته دسته بنده های خدا ازین بهتر نمیشه ... وقتی دسته خودشه که اوضاع به هم ریخته ست وا مصیبت که بیفته دسته بنده هاش ... .

... میگفت توکل کن به خدا ... تو دلم جواب دادم: که بنده هاش کارمو زود تر راه بندازن؟ ...فردا معاینه مجدد ... پس فردا کمیسیون مجدد ...

این بار اگه بگم برام دعا کنید ... راستش خودم دیگه خجالت میکشم

بي سرزمين تر از باد ٭پَس ِ تبسمم زخم ِ دريده يي پنهان است!

من كتك خورده ترين حنجره ام با صداي پاره پاره توي باد!
ذلـّه از سكوت ِ سايه هاي شب، دل شكار ِ حرفاي يكه زياد!
من كتك خورده ترين حنجره ام! خسته از ترانه هاي بي اميد!
پا به زنجير ِ يه خواب ِ يائسه! خط ِ قرمز روي كاغذ‌ِ سفيد!
من نفس مرده ترين حنجره ام! بي نشون ُ سر به مُهرم مثِ راز!
تو كه از غريبه آشنا تري، من ُ ‌اين زخم ِ شكفته ر ُ بساز!

تنْ تشنه مثل ِ خورشيد! بي سرزمين تر از باد!
كولي تر از ترانه! بي پرده مثل ِ فرياد!
همسفره ي جنونم! پابندِ شام ِ آخر!
ياغي ترين ستاره، در اين شب ِ شناور!

من ُ تا جشنِ ستاره ها ببر، كه توي سياهي زندوني شدم!
من ُ با خبر كن از رمز ِ غزل، كه اسير ِ حبس ِ پنهوني شدم!
پيش ِ فانوس ِ‌شب آيينه بگير، تا چراغوني شه اين سقف ِ كبود!
ننويس رو برگ ِ اولِ كتاب، دوباره يكي بود ُ يكي نبود!
بود ِ من بودنِ تو بوده وُ هست، ببرم تا خلوت ِ امن ِ يه دست!
شونه ت ُ يه تكيه گاه ِ تازه كن، تا زمين نخورده اين هميشه مَست!

تن تشنه مثل ِ خورشيد! بي سرزمين تر از باد!
كولي تر از ترانه! بي پرده مثل ِ فرياد!
تنهاتر از سكوتم! روشن تر از ستاره!
از غربتي رسيدم، تا غربتي دوباره!●

 یغما گلرویی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/15 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |

فقير كوي با گيتي آفرين مي گفت
 كه اي ز وصف تو الكن زبان تسحينم
به نعمتي كه مرا داده اي هزاران شكر
 كه من نه در خور لطف و عطاي چندينم
 خسي گرفت گريبان كور و با وي گفت
 كه تا جواب نگويي ز پاي ننشينم
 من ار سپاس جهان آفرين كنم نه شگفت
كه تيز بين و قوي پنجه تر ز شاهينم
 ولي تو كوري و نا تندرست و حاجتمند
نه چون مني كه خداوند جاه و تمكينم
چه نعمتي است ترا تا به شكر آن كوشي ؟
به حيرت اندر از كار چو تو مسكينم
بگفت كور كزين به چه نعمتي خواهي ؟
كه روي چون تو فرومايه اي نمي بينم                رهی معیری

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/12 و ساعت 11:35 بعد از ظهر |
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش

از بهاران که مرا باور کرد ...

                            یانسیمی که پیام آور توست  ....

یا خدایی که خودش می داند ...

                      عشق وحشی تر ازآن است که پنهان ماند

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/12 و ساعت 11:19 بعد از ظهر |
چند روزه فکر می کنم کیفیت کارم افت کرده ... البته خودم می دونم و دلیلشم خودمم ... فکرم مشغوله ... رو اینجا هم تاثیر گذاشته ...

ولی ... فردا شاید روز دیگری باشد ...

در آن سوي شب و روز

هميشه دريا درياست
هميشه دريا طوفان دارد
يگو !‌ براي چه خاموشي
 بگو : جوان بودند
جوانه هاي برومند جنگل خاموش
بگو ! براي چه مي ترسي
 سپيده دم اينجا
شقايقان پريشيده در نسيم
هراسان
 بر اين گريوه فراوان ديده ست
به آبهاي خزر
 موجهاي سرگردان
 و باده هاي پريشان بگو بگو
 باري
 پيام برگ شقايق را
در لحظه اي كه مي ريزد
و مي فشاند
 آن بذر ساليانه فصلش را
 به دشتها ببرند
بگو !‌ براي چه خاموشي
سپيده مي دانست آيا
كه در كرانه ي او
چه قلب هاي بزرگي را
 دوباره از تپش افكندند؟
و باز مي داند آيا كه در كرانه ي او
آن كران نا بكران
 در آن سوي شب و روز
چه قلب هاي بزرگي كه مي تپند هنوز ؟
خوشا سپيده دما
كه سرخ بوته ي خون شما
 در آينه اش
ميان مرگ و شفق
تا صنوبر و خورشيد
چنان تجلي كرد
 و باز بار دگر
 سرود بودن را
 در برگ برگ آن بيشه
 و موج موج خزر
 جاودانگي بخشيد
به روي گستره ي سبز جنگل بيدار
 خوشا سپيده دما وان كرانه ي ديدار     شفیعی کدکنی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/09/11 و ساعت 11:2 بعد از ظهر |
زن و مرد وجوان وپیر  ...

همه با یکدگر پیوسته ... لیک از پای و با زنجیر

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی ...

به سویش می توانستی خزیدن ... لیک تا آنجا که رخصت بود

... تا زنجیر                 از اخوان ثالث

الامان ... الامان ...

واسه جنگیدن سیاست هم باید داشت ... زندگی ...منظورم زنده بودن ‌‌‌‌٬

ـ اه بلاخره ویرگوله بلاگفا رو پیدا کردم ـ داره یواش یواش تبدیل میشه به جنگ ... جنگی که متاسفانه هیچ برنده ای نداره ... کنار هم نمیشه کشید بالاخره باید حمله رو دفع کرد ... اوضاع اصلا جالب نیست ....

بابا اعتقاد داره باید متعادل بود ... دیروز نزدیک به یکساعت ونیم با بابا مذاکره می کردیم ...  البته کار راحتی هم نبود ...کلا وقتی قوه ها نا برابر میشه اوضاع هم سخت تر  میشه ... جالبتره بگم که حد اقل هشتاد نود درصد با هم موافق بودیم ... ولی سر باقیموندش خدا به خیر کرد :))  ... ولی جنگ٬ جنگه و به قول دیشبی ها "تا کله چرخ دادی خورنت" ... من دوسش ندارم ... هر چند دیروز خلاف این ادعا کردم  ولی واقعیت اینه که اصلا دوسش ندارم ... نمی دونم  ... به قول سبکتکین سالور :" دلاوران بی شمشیر می جنگند " تو چی میگی ... تو که دلاور نیستی ولی واسه رسیدن به هدف نهایی باید شمشیر رو زمین گذاشت ولی نباید خیلی از خودت دورش کنی ... منم چرت و پرت زیاد میگما ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/09/11 و ساعت 2:14 بعد از ظهر |
من خودم  یه عالمه نقطه دارم ... دیروز یکی یز بچه ها افلاین گذاشته بود :عقده نقطه داری ... خوب حقیقتش مننم تقصیری ندارم این ویرگول بلاگفا رو پیدا نمی کنم ... راستش اصلا دنبالشم نمیگردم :) ....

به هر حال خوشحال می شم عزیزانی که محبت میکنند نظراتشونو بیان می کنند لطف کنند خودشونو همه نقطه معرفی نکنن ... حقیقتش دیگه قاطی می کنمشون ... راستی چرا پسرا اینجا نظر نمیدن؟؟؟

ناله اي در سكوت

زين محبسي كه زندگي اش خوانند
 هرگز مرا توان رهايي نيست
 دل بر اميد مرگ چه مي بندم
ديگر مرا ز مرگ ، جدايي نيست
 مرگ است ، مرگ تيره ي جانسوز است
اين زندگي كه مي گذرد آرام
اين شام ها كه مي كشدم تا صبح
 وين بام ها كه مي كشدم تا شام
مرگ است ، مرگ تيره ي جانسوز است
 اين لحظه هاي مستي و هشياري
 اين شام ها كه مي گذرد در خواب
 و آن روز ها كه رفت به بيداري
تا چند ، اي اميد عبث ، تا چند
دل برگذشت روز و شبان بستن ؟
با اين دو دزد حيله گر هستي
پيمان مهر بستن و بگسستن ؟
 تا كي برآيد از دل تاريكي
چشمان روشني زده ي خورشيد ؟
 تا كي به بزم شامگهان خندد
اين ماه ، جام گمشده ي جمشيد ؟
دندان كينه جوي خدايانست
چشمان وحشيانه ي اخترها
خندد چو دست مرگ فروپيچد
طومار عمر بهمن و آذرها
دانم شبي به گردن من لغزد
اين دست كينه پرور خون آشام
 دانم شبي به غارت من خيزد
 آن ديدگان وحشي بي آرام
تا كي درون محبس تنهايي
عمري به انتظار فرو مانم
تا كي از آنچه هست سخن گويم ؟
تا كي از آنچه نيست سخن رانم ؟
جانم ز تاب آتش غم ها سوخت
اي سينه ي گداخته ، فريادي
اي ناله هاي وحشي مرگ آلود
 آخر فرا رسيد به امدادي
 سوز تب است و واهمه ي بيمار
مرگ است و راه گمشدگان درپيش
اشك شب است و آه سحرگاهان
 وين لحظه هاي تيرگي و تشويش
در حيرتم كه چيست سرانجامم
زيرا از آنچه هست ، حذر دارم
زين مرگ جاودانه گريزانم
در دل ، اميد مرگ دگر دارم
 اينك تو ، اي اميد عبث !‌ بازآي
وينك تو ، اي سكوت گران ! بگريز
 اي ماه آرزو كه فرو خفتي
بار دگر ، كرشمه كنان برخيز
 جانم به لب رسيد و تنم فرسود
اي آسمان !‌ دريچه ي شب واكن
اي چشم سرنوشت ، هويدا شو
 او را كه در منست هويدا كن           نادر نادرپور

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/09 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |
یه چند ساعتی یه مطلبی در رابطه با سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد اینجا  مونده بو د که همین جا به خاطرش عذر خواهی می کنم ...

حقیقتش بعد از اینکه نوشتمش دو دل بودم که پستش بکنم یا نه و بعد از اینکه پستش کردم خواستم حذفش کنم البته این کار رو هم کردم ولی ظاهرا یه اشکالاتی تو کاره سرور بلاگفا ایجاد شده بود که به جای حذف مطلب غالب وبلاگ رو به هم ریخته بود ... به هر حال من همین جا از طرفداران فروغ عذر خواهی می کنم ... بعضی وقتا یادم میره که در باره همه کسی نباید خیلی راحت اظهار نظر کرد

                                so I am really sorry                

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/09 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |
و باز هم گلی به جمال " شوپنهاور "
که با اراده اش ازدواج کرد
و جز سگ اش به چیز دگر اعتنا نداشت
و جز کتاب خود
گول کتاب هیچ کسی را نخورد

هفتاد و چند سال
خورد و چپق کشید،
با اراده متولد شد درباره ی اراده نوشت
و با اراده مرد
بنگر اراده را، دیوانگی جواز نمی خواهد
وقتی زمان را نمی شناسید
باید زمانه را بشناسید
" برگسون " در این باره گفته است:
" زمان مکان " بنویسیم بهتر است
مکان مهار زمان است
بی این نمی تواند آن باشد.

من با فلاسفه بیگانه بوده ام
شاید غرور و خودخواهی ست
چون که خودم نیز دیوانه بوده ام...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |

گر بوسه مي خواهي بيا، يك نه دو صد بستان برو
اين جا تن بي جان بيا، زين جا سراپا جان برو
صد بوسه ي تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بيا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زين ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهي مرا، حيران بيا حيران برو
در پاي عشقم جان بده، جان چيست، بيش از آن بده
گر بنده ي فرمانبري، از جان پي فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر مي كشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بيا سوزان برو
امشب سراپا مستيم، جام شراب هستيَم
سركش مرا وَزْكوي من افتان برو؟ خيزان برو
بنگر كه نور حق شدم، زيبايي يِ مطلق شدم
در چهره ي سيمين نگر، با جلوه ي جانان برو.
سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 11:3 قبل از ظهر |

اگر دستي كسي سوي من آرد
 گريزم از وي و دستش نگيرم
به چشمم بنگرد گر چشم شوخي
سياه و دلكش و مستش نگيرم
به رويم گر لبي شيرين بخندد
 به خود گويم كه : اين دام فريب است
 خدايا حال من داني كه داند ؟
 نگون بختي كه در شهري غريب است
 گهي عقل آيد و رندانه گويد
 كه : با آن سركشي ها رام گشتي
گذشت زندگي درمان خامي ست
متين و پخته و آرام گشتي
ز خود پرسم به زاري گاه و بي گاه
 كه : از اين پختگي حاصل چه دارم ؟
به جز نفرت به جز سردي به جز يأس
ز ياران عاقبت در دل چه دارم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر شب به اميدي دل ببندم ؟
 سحرگه با دو چشم گريه آلود
بر آن رؤياي بي حاصل بخندم ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر كس خنده زد گويم صفا داشت ؟
مرا بهتر نبود آن زندگاني
كه هر كس يار شد گويم وفا داشت ؟
 مرا آن سادگي ها ، چون ز كف رفت ؟
كجا شد آن دل خوش باور من ؟
چه شد آن اشك ها كز جور ياران
 فرو مي ريخت ، از چشم تر من ؟
چه شد آن دل تپيدن هاي بيگاه
ز شوق خنده يي ، حرفي ، نگاهي ... ؟
چرا ديگر مرا آشفتگي نيست
 ز تاب گردش چشم سياهي ؟
خداوندا شبي همراز من گفت
 كه : نيك و بد در اين دنيا قياسي ست
 دلم خون شد ز بي دردي خدايا
 چو مي نالم ،‌ مگو از ناسپاسي ست
 اگر دردي در اين دنيا نباشد
كسي را لذت شادي عيان نيست
 چه حاصل دارم از اين زندگاني
كه گر غم نيست شادي هم در آن نيست       باز هم از سیمین بانو


 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |

 

سال ها پيش از اين ، فرشته ي من
بند بر دست و مهر بر لب داشت
 در نگاه غمين دردآميز
 گله ها از سياهي شب داشت
سال ها پيش از اين ، فرشته ي من
 بود نالان ميان پنجه ي ديو
پيكرش نيلگون ز داغ و درفش
چهره اش خسته از شكنجه ي ديو
 ديو ، بي رحم و خشمگين ،‌او را
 نيزه در سينه و گلو كرده
 مشتي از خون او به لب برده
 پوزه ي خود در آن فرو كرده
زوزه از سرخوشي برآورده
كه درين خون ، چه نشئه ي مستي ست
 وه ، كه اين خون گرم و سرخ ،‌ مرا
راحت جان و مايه ي هستي ست
زان ستم هاي سخت طاقت سوز
 خون آزادگان به جوش آمد
 ملتي كينه جوي و خشم آلود
تيغ بگرفت و در خروش آمد
مردمي ، بند صبر بگسسته
 صف كشيدند پيش دشمن خويش
 تا سر اهرمن به خاك افتد
اي بسا سر جدا شد از تن خويش
 نوجوان جان سپرد ومادر او
 جامه ي صبر خويش چاك نكرد
 پدرش اشك غم ز ديده نريخت
بر سر از درد و رنج خاك نكرد
همسرش چهره را به پنجه نخست
 ناشكيبا نشد ز دوري ي دوست
 زانكه دانسته بود كاين همه رنج
پي آزادي فرشته ي اوست
اينك اينجا فتاده لاشه ي ديو
ناله از فرط ضعف بر نكشد
 ليك زنهار !‌ اي جوانمردان
كه دگر ديو تازه سر نكشد                           از :سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/09/08 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |
فاصله اینبار یه حرف تازه است .

اگه از فاصله رد شدی و به او رسیدی ...

 سلامم به او برسان و بگویش :

ای آسمانت آبی آبی ...بمان تا من هم بیایم ...

 

 

چند روزه بد حالی هوایی شدم ... اگه پرت و پلا می نویسم ... یه چند روزی صبر کنید درست میشه ... حقیقتش دارم سعی میکنم نزدیک جایی باشم که خیلی دوره ... شاید تا چند روزه دیگه این فاصله اونقدر زیاد بشه که رسیدنش از حد یه رویا هم فراتر بره ... شایدی هم انقدر نزدیک بشه که با دنیای من یکی بشه ...

یکی سوال کرد به کی میخوای برسی ... خندیدم و گفتم کاش که کی بود ...چی نبود ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/09/07 و ساعت 3:15 بعد از ظهر |

 

و دلم ،نه دیگر دل که مشتی خون

نه بر دست ،

نه زیر پا ...  که در عمق زمین مدفون

به دنبال چه می گردد؟ به دنبال که میگردد ... ؟

... هنوزش شاد و زنده ...

می تپد پر جوش و پر تاب و رمنده

می زند گرم و هماهنگ ... ضرب آهنگ ...

یادم آمد باز خواهد آمد آفتابی ....

از پس شب ، چه طوفانی ،چه مهتابی

یادم آمد ابر و باران ...

آید و بر شوید غصه ها از سبزه زاران ، از دل داغداران

یادم آمد قفلها دیدم به دلها بی کلید ....

یادم آمد مردمان دیدم دسته دسته از عشق بی نصیب

یادم آمد این امانت گشت مدفون زیر خاک ...

 

 

دست بر هم زن و بر کن ریشه ها ...دل سوا کن ،خون بر چین زآن

دل به دست باید گرفت ...

                        ره به سوی خانه دوست می باید گرفت

وقت تنگ و ره کج و ساز سفر بی برگ است

لیک دل را بدانکه مگر از تو صدایی برسد امید است

صدای نه، فریادی که بر کوه و کمر غوغا کند

راه را هموار و چون دل صاف و بی پروا کند

 

بر خیز  وچون دل فریاد کن فریاد کن فریاد کن ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/09/06 و ساعت 10:33 قبل از ظهر |

نمی دانم اگر باشی

اگر آغوشم از بوی تو پر باشد

اگر هر روزمان دیدار

اگر شبهایمان از عشق هم بیدار

چه خواهد شد نمی دانم

نمی دانم که عادت رنگ بی رنگی زند بر عشق ما،

یا رنگ صمیمیت ، نمی دانم !

نمی دانم که این احساس می ماند؟

نمی دانم .

ولی می دانم اینجا ،جای تو خالیست ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/05 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |
خوب البته جالب نیست اسم وبلاگو عوض کنی راستش خودمم بهش عادت کرده بودم ... ولی بسه دیگه هر چی سره خودم کلاه گذاشتم...... او هیچ چیز نمی داند و البته تقصیری هم متوجه او نیست دور از انصاف بود که این موضوع رو نمیگفتم ولی در اصل قضیه هیچ تفاوتی نداره ... او هیچ چیز نمی داند ...

راستی اگه کسی بخواد می تونه با آدرس زیر مستقیما وارد وبلاگ بشه:    shiv.co.sr           

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/05 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |
از اونجایی که بعضی از عزیزان تصور کردند که اینجا با سردسته ورزا های  نر طرفند یا با دسته کور ها روبه رو شدند (هر چند ادب حکم می کنه که حداقل اینجا مودب باشیم) باید عرض کنم خدمتشون

 که: ... خودتی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/09/05 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |
غروبه جمعه نمیدونم چرا همیشه بوی مرگ میده ...

راست میگه جمعه ها خون جای بارون میباره ...

خواب مگه مرض داری مطلب نداری چرت و پرت مینویسی

وبلاگ نوشتن که همش آپدیت کردن نیست ...:)

والبته این شعرو که میزارم اینجا هرچند این مرتیکه کچل بد ترکیب با اون ریخت ایکبیری و صدای مثل زرناش به خودش جرعت داده بخونه (کل رسوا سیاوش قمیشی رو میگم ) ولی سروده شخصیت مورده علاقه من یعنی یغما گلروییه

هي بازيگر ! گريه نكن ! ما همه مون مثل هميم !
 صبحا كه از خواب پا مي شيم نقاب به صورت مي زنيم !
يكي معلم مي شه و يكي مي شه خونه به دوش !
 يكي ترانه ساز مي شه ، يكي مي شه غزل فروش !
يكي رئيس كارخونه ،‌ يكي يه قاتل شرور !
 يكي وكيل ،‌يكي وزير ، يكي گدا ، يكي سپور !
كهنه نقاب زنده گي تا شب رو صورتاي ماس !
 گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداس !

 هر كسي هستي يه دفه قد بكش از پشت نقاب !
از رو نوشته حرف نزن ، رهاشو از پيله ي خواب !
 نقشه ي يه دريچه رو رو ميله ي قفس بكش !
 براي يك بار كه شده جاي خودت نفس بكش !

كاشكي مي شد تو زنده گي ما خودمون باشيم و بس !
 تنها براي يك نگاه ، حتي براي يك نفس !
تا كي به جاي خود ما نقاب ما حرف بزنه ؟
 تا كي سكوت رو رج زدن ، نقش نمايش منه ؟
 آي نمايشنامه نويس ! نقش من رو به من بده !
 نقش جدال آخر تن به تن رو به من بده !
 مي خوام همين ترانه رو رو صحنه فرياد بزنم !
 نقابم رو پاره كنم ، جاي خودم داد بزنم !

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/09/04 و ساعت 11:53 بعد از ظهر |
وقتی از نیناشناش ناناش به امن یجیب میرسی ... بدون هوا خیلی پسه

بازم تکلیف مشخص نشد ... یه بار توی یکی از مطالب قبلی نوشته بودم ...:

                خدایا هر کیو دوست نداری منتظرش نگه دار ...

اندرو متیوس اعتقاد داره: پافشاری ... جز مشترک همه موفقیت های چشمگیر است ....

یادم میاد از روزی که مهندس زارعی ( معاونت محترم آموزشی دانشگاه ) برای دادن مجوز برگزاری همایش

 منو از اتاقش بیرون کرد ... واسه هر کاری انقد پافشاری میکنم که حتما  انجامش بدم ...  اقای مهندس در کنار مجوز این درس بزرگ رو هم به من دادن ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/09/03 و ساعت 1:56 بعد از ظهر |
اگر نتوانیم آزاد زندگی کنیم .... بهتر است مرگ را  با آغوش باز استقبال کنیم
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/02 و ساعت 11:12 بعد از ظهر |
 

البر کامو اعتقاد داره :

هیچکس مجبور نیست انسان بزرگی باشد ... تنها انسان بودن کافیست  ...

من خیلی به این حرف اعتقاد ندارم ... یکی واسه من انسان بودنو تعریف کنه ...

توی چهار تا جمله اول خودش اثبات خواهد کرد برای انسان بودن باید  انسان بزرگی بود ....

.... راستی همیشه جایی برای فریاد کردن باقیست  ... اگه کسی جاشو پیدا نمیکنه خودش مقصره ... نه ندا ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/02 و ساعت 12:48 بعد از ظهر |
 

برایش فریاد خواهم کرد ....خدایا ... هی خدایا

               منم اینجا ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/09/02 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM