|
شد ... ظاهرا البته ... خدا تا پنجشنبه به خیر کنه ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/08/30 و ساعت
3:36 بعد از ظهر |
یه ساعت دیگه تکلیف کمیسیون مشخص میشه ... خسته شدم از بس به هر کی رسیدم ازش خواستم برام دعا کنه ...
امشب حتما بر میگردم ... امیدوارم سر حال بر گردم ... اه اه اه اه اه .......ااااااااااااااااااااااااااااه + نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/08/30 و ساعت
12:54 بعد از ظهر |
خوشحالم دیدم چند تا از دوستان نظرات جالبی داده بودن ... و مطمئنم ادامه دادن بحث فلسفی میتونه خیلی جالب باشه ولی دوست ندارم وبلاگم از روز نوشت شخصی در بیاد با این وجود اعتقاد دارم که جوونا اصلاح طلب ... انقلابی ... پر انرژی و..و...و... هستن و لازمه به ثمر نشوندنشون (البته مون) بحثه ... البته یه بار دیگه سر فصل بلاگمو بخونین ( وگرنه آبمون تو یه جو نمیره) .... جون ه هر کی دوس دارین این ویرگوله بلاگفا رو به من بگید کجاست :((
راستی ...راستی .... التماس دعا دارم اساسی ... نپرسین چرا ... ولی خیره .... برام دعا کنین ... راستی نوبادی نوز نوبادی بات آی دو + نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/08/29 و ساعت
1:17 بعد از ظهر |
انسان یگانه جانداریست که می داند می میرد ...
چه طوری باید با این قضیه بر خورد کرد ... (اگر نوبادی دوست خوبم موافق باشه) من تکرار می کنم قانون طبیعت رو نمیشه عوض کرد اگه بشه هم .... به نظر کاره منطقی ای نمیاد ... ... .... (برای همینم با ولتر موافقم که میگه :) اگر خدایی هم نباشد باید او را اختراع کرد .هر چند تمام طبیعت فریاد بر می آورد که خدایی هست .... + نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/08/27 و ساعت
8:3 بعد از ظهر |
تقریبا مطمئن بودم هم ندا جواب میده هم نوبادی...همین طور هم شد :) ....
خوب من به خواستم رسیدم ... ولی متاسفانه دستم رو شد ... به هر حال جای خوشحالی ... + نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/08/27 و ساعت
7:51 بعد از ظهر |
من عاشق ضربه فنی ... دور زدن ... پیچکاری ... دودره بازی و ... من هیچ کدوم از اینا نیستم فکر بد نکنید می خواستم بگم فقط زا این کارا خوشم میاد . یکی دوتا از دوستانی که نظر میدن خیلی برام آشنا هستن و البته با تمام خنگیم تقریبا میدونم کی ان ولی به هر حال خیلی برام جالبه و مطمئنا اینجوری هیجانش بیشتره مولانا میگه : تورا بر در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که این خانه دو در دارد
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/08/22 و ساعت
10:48 بعد از ظهر |
بار سنگین یک پیمان ...
مانی واقعا فکر می کنی کسی به غیر از خودتم میفهمه چی میگی ؟؟؟ + نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/08/22 و ساعت
10:31 بعد از ظهر |
باز هم عزیزی بود و همتی کرد ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/08/22 و ساعت
1:8 قبل از ظهر |
امروز روز جالبی و البته میتونه خیلی هم تاثیر گذار باشه در زندگی من ...
نمیدونم چی ولی یه نیرو لازم دارم ...یه نیروی فکری ... هل انی ناصر ینصرنی ...؟ + نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/08/18 و ساعت
9:27 قبل از ظهر |
به آوازی گر شنیدی حال پرواز ....
به دیروزین تمنای دل ... به صد راز به مردانگی ... بر عشق بر فریاد... بر ساز دلم بر دستم... آماده ام ...آماده آغاز که نه توی هفتسر اژدهای خیالین خدعه ی هر روز به کوه ... بر هفتدریا .. به مرد افکن رویای پر سوز سر آخر رنگو نیرنگ و فسون ... از دل برون شد بیا ای مهربانم ....خانه دل بهر تو رنگین و گلگون شد + نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/08/08 و ساعت
10:54 بعد از ظهر |
او می داند، پس می ماند او می رود به رسم امیدواران .... او می خواند به رسم زندگان ... او می خواهد بماند ... چون می خواهد بداند او می خواهد، پس بماند ... چون می خواهد بداند او نداند ... پس نماند ... چون ندانسته را ماندن نشاید او ماند ... چون خواست و دانست ... برای ماندن هیچ وقت دیر نیست برای خواستن هم هیچ وقت دیر نیست او بخواهد می داند ... برای دانستن عشق به زندگی کافیست ساده و عاشق .... ولی امیدوار به دانستن او می داند ... پس می ماند پس تو هم بدان ... خواستن دانستن است + نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/08/07 و ساعت
2:7 بعد از ظهر |
دیوار ها همیشه متهم به ایجاد فاصله هستند ...اما دستهای دیوار ساز ما چه زود تبرئه می شوند ؟؟.... کمی خط فاصله برای فهم ترکیب های تازه لازم بود اما اغلب این اندک کمی بیش از یک اندک است ... شاید این فاصله آنقدر زیاد شود و این دیوار آنقدر ضخیم که دیگر نتوان رویش جوانه های فهم ترکیب های تازه ----> هر ترکیبی ... را دید .... نظر جالبی بود که یکی از عزیزان داده بودند و با اجازه از ایشون (حیفم اومد تو آرشیو بمونه) گذاشتمش اینجا + نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/08/07 و ساعت
1:59 بعد از ظهر |
همیشه از فاصله گله داریم همیشه از فاصله می ترسیم یادمان رفته سر مشق های کودکی برای فهم لغات و ترکیب های تازه کمی خط فاصله لازم بود... + نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/08/06 و ساعت
5:55 بعد از ظهر |
رهگذر با من گفت كودك خواهر من نونهالي ست كه من مي بينم مي كشد قد چو يكي ساقه سبز گياه او چه داند كهچرا باغ بي برگ و گياه از درختان تنومند تهي ست او به من مي گويد چه كسي با تبر انداخته است اين درختان را بي رحمانه او به من مي گويد باز در باغ درختان تنومند و قوي خواهد رست ؟ من باو مي گويم من نهالي بودم كه مرا محنت بي آبي در خود افسرد مي تواني فردا توتنومند درختي باشي او نمي داند اما ريشه را با تيشه صحبت از الفت نيست كودك خواهر من نو نهالي ست كه در حال برآورد شدن است من باو مي خواهم سخت هشدار دهم مي ترسم هيبت تيشه اش افسرده كند كودك خواهر من غرق در بي خبري ست + نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/08/05 و ساعت
0:29 قبل از ظهر |
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین , زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد! ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد، عجب صبری خدا دارد! زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش، عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ! و گرنه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/08/02 و ساعت
12:24 بعد از ظهر |
|
|