تا زمان دارم تا زمين پيداست
تا صنوبر هست
تا صدايت می توانم زد
تا يکی در کوچه می خواند.
تا کسی ياد مرا در آينه کوچک و محو خاطرش محفوظ می دارد
تا ترا دارم – ای هميشه در دلم بيدار
تا نهایت دوستت دارم ...
|
تا جان دارم و تا توانی هست.
تا زمان دارم تا زمين پيداست تا صدايت می توانم زد تا نهایت دوستت دارم ... + نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/06/24 و ساعت
0:6 قبل از ظهر |
دگر صبح است و پايان شب تار است + نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/06/18 و ساعت
1:50 قبل از ظهر |
نیمه شب بود و غمی تازه نفس، ره خوابم زد و ماندم بیدار. ریخت از پرتو لرزنده شمع،سایه دسته گلی بر دیوار. همه گل بود ولی روح نداشت، سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ی سرد و غم انگیز و سیاه، گوئیا مرده سرگردان بود! شمع خاموش شد از تندی باد، اثر از سایه به دیوار نماند! کس نپرسید ، کجا رفت، که بود، که دمی چند درین جا گذارند! این منم خسته درین کلبه تنگ، جسم درمانده ام از روح جداست، من اگر سایه خویشم یا رب، روح آواره من کیست؟ کجاست؟ + نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/06/18 و ساعت
1:43 قبل از ظهر |
معلم پاي تخته داد مي زد + نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/06/14 و ساعت
3:25 بعد از ظهر |
کاش هستی را به ما نمی دادی ... یا چو دادی هستی ما هستی ما بود
می چشیدیم این شراب ارغوانی را ... نیستی آنگه خمار مستی ما بود
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/06/08 و ساعت
2:51 بعد از ظهر |
حسه عجیبی دارم ....
میگن بین عشق و تنفر فاصله خیلی کوتاهه ......................................واسه متنفر شدن همون فاصله کوتاهم وجود نداره ..............آدمای بزرگ می تونن بزرگ ترین دشمنانشونم ببخشن ... ولی من آدم بزرگی نیستم ..... دلم می خواست این جمله مدفون میشد ......................................ولی واقعیت چیز دیگریست ... + نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/06/06 و ساعت
2:47 قبل از ظهر |
و زبان که قلمرو " بی گناه ترین همه پیشه هاست "
"خطرناکترین همه داشته ها" نیز هست. + نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/06/05 و ساعت
2:52 بعد از ظهر |
چند روزه خیلی بی قرارم ... هر کیو میخوای نفرین کنی بگو "خدایا منتظرش نگه دار"
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/06/02 و ساعت
0:12 قبل از ظهر |
|
|