تبليغاتX
او نمی داند ...
 تا جان دارم و تا توانی هست.

تا زمان دارم تا زمين پيداست
تا صنوبر هست

تا صدايت می توانم زد
تا يکی در کوچه می خواند.
تا کسی ياد مرا  در آينه کوچک و محو خاطرش محفوظ می دارد
تا ترا دارم – ای هميشه در دلم بيدار

تا نهایت دوستت دارم ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/06/24 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |

دگر صبح است و پايان شب تار است
دگر صبح است و بيداري سزاوار است
دگر خورشيد از پشت بلندي ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرماي شب تاريك ، تن هامان نمي لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمي ترسد
 دگر شمع اميد ما چو خورشيدي نمايان است
دگر صبح است
 كنون شب زنده داران صبح گرديده
نخوابيد ، جنگ در پيش است
 كنون اي رهروان حق ، شب تاريك معدوم است
سفيدي حاكم و در دادگاهش هر سياهي خرد و محكوم است
 كنون بايد كه برخيزيم و خون دشمنان تا پاي جان ريزيم
دگر وقت قيام است و قيامي بر عليه دشمنان است
 سزاي حق كشان در چوبه ي دار است
و ما بايد كه برخيزيم
دگر صبح است
چنان كاوه درفش كاوياني را به روي دوش اندازيم
جهان ظلم را از ريشه سوزانده ، جهان ديگري سازيم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را كنون برخاستن شايد
نهال دشمنان را تيغ ها بايد
كه از بن بشكند ، نابودشان سازد
اگر گرگي نظر دارد كه ميشي را بيازارد
قوي چوپان ببايد نيش او ببندد
اگر غفلت كند او خود گنه كار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بيكاري در اين دنياي ما خوار است
و اين افسردگي ، ناراحتي ، عار است
دگر صبح است و ما بايد برافروزيم آتش را
بسوزانيم دشمن را
كه شايد همره دودش رود بر آسمان شيطان
و يا همراه بادي او شود دور از زمين ها
دگر صبح است
دگر روز تبه كاران به مثل نيمه شب تار است

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/06/18 و ساعت 1:50 قبل از ظهر |

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس، ره خوابم زد و ماندم بیدار. ریخت از پرتو لرزنده شمع،سایه دسته گلی بر دیوار. همه گل بود ولی روح نداشت، سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ی سرد و غم انگیز و سیاه، گوئیا مرده سرگردان بود! شمع خاموش شد از تندی باد، اثر از سایه به دیوار نماند! کس نپرسید ، کجا رفت، که بود، که دمی چند درین جا گذارند! این منم خسته درین کلبه تنگ، جسم درمانده ام از روح جداست، من اگر سایه خویشم یا رب، روح آواره من کیست؟ کجاست؟

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/06/18 و ساعت 1:43 قبل از ظهر |

 

معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/06/14 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |
کاش هستی را به ما نمی دادی ... یا چو دادی هستی ما هستی ما بود

می چشیدیم این شراب ارغوانی را  ...  نیستی آنگه خمار مستی ما بود

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/06/08 و ساعت 2:51 بعد از ظهر |
حسه عجیبی دارم ....

میگن بین عشق و تنفر فاصله خیلی کوتاهه

......................................واسه متنفر شدن همون فاصله کوتاهم وجود نداره

 ..............آدمای بزرگ می تونن بزرگ ترین دشمنانشونم ببخشن ... ولی من آدم بزرگی نیستم

..... دلم می خواست این جمله مدفون میشد

......................................ولی  واقعیت چیز دیگریست ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/06/06 و ساعت 2:47 قبل از ظهر |
و زبان که قلمرو " بی گناه ترین همه پیشه هاست "

"خطرناکترین همه داشته ها" نیز هست.

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/06/05 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |
چند روزه خیلی بی قرارم ... هر کیو میخوای نفرین کنی بگو "خدایا منتظرش نگه دار"

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/06/02 و ساعت 0:12 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM