تبليغاتX
او نمی داند ...


زبانم در دهانِ باز، بسته است‌


درِ تنگِ قفس باز است و، افسوس‌


که بال مرغ آوازم شکسته است. (هوشنگ ابتهاج، دردِ گُنگ)

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/04/31 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |
در کنار پنجره  بدون ناله ... بدون فریاد  ... بر علیه بیداد ... بر علیه فریاد ... آرزویی دارم

با من بمان ....

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/04/31 و ساعت 0:20 قبل از ظهر |
آشیان بود آنکه از جای کند... ویران کرد... با خود برد باد

ای داد .... ای داد ...

خانه از بهر کدامین عید فرخ می تکاند باد

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/04/29 و ساعت 11:41 بعد از ظهر |

عشق درآن پاییزخواب کوتاهی بود

 

که گمان میکردم خستگی باید ازتن ببرد

 

وتو درنیمه راه تازه پایی بودی

 

که به من پیوستی

 

وگمان کردی راه را شاید بامن بروی

 

خسته می بینمت اکنون باری

 

اگراندیشه ماندن داری

 

راه رابامن تنهابگزار

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در چهارشنبه 1384/04/29 و ساعت 1:54 بعد از ظهر |

زندگاني همچنان آب است

آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوي گند مي گيرد.

در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.

مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.

من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.

بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.

من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.

من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.

من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن

من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.

قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.

سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد

من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.

من خداي تازه مي خواهم

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را

گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را

من به ناموس قرون بردگيها ياغيم

ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم

گره دار آرزوهايم بياويزند

گربسنگ ناحق تکفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند

من از اين پس ياغيم ديگر.

 

 بر گرفته زا شعر یاغی سروده دکتر هوشنگ شفا

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/27 و ساعت 11:57 بعد از ظهر |

 

 

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب

ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي کشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند

صبحگاهي ز پي چاره کار
گشت بر باد سبک سير سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان بيم زده، دل نگران
شد پي بره‌ نوزاد دوان

کبک در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه کرد و رميد
دشت را خط غباري بکشيد

ليک صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره مرگ نه کاريست حقير
زنده را دل نشود از جان سير

صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صياد نبود

-    -    - 

آشيان داشت در آن دامن دشت
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت

سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده

سال‌ها زيسته افزون زشمار
شکم آکنده ز گند و مردار

 بر سر شاخ ورا ديد عقاب
زاسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت: «کای ديده زما بس بيداد
با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلي دارم اگر بگشايی
بکنم آنچه تو مي‌فرمايي.»

گفت: «ما بنده درگاه توايم
تا که هستيم هوا خواه توايم

بنده آماده بود فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم، جان چيست؟

دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آيد که زجان ياد کنم.»

-    -    - 

اين همه گفت ولي در دل خويش
گفتگويي دگر آورد به پيش

کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نيازست چنين زار و زبون

ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود

دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايدت از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترک جاي گزيد

-    -    - 

زار و افسرده چنين گفت عقاب
که: «مرا عمر حبابيست بر آب

راست است اين که مرا تيز پرست
ليک پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت

گرچه از عمر دل سيري نيست
مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست

من و اين شهپر و اين شوکت و جاه
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته‌اي عمر دراز؟

پدرم از پدر خويش شنيد
که يکي زاغ سيه روي پليد

با دو صد حيله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار

پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت

ليک هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت با من فرمود
کاين همان زاغ پليدست که بود

عمر من نيز به يغما رفته است
يک گل از صد گل تو نشکفته است

چيست سرمايه اين عمر دراز؟
رازي اينجاست تو بگشا اين راز.»

 -    -    -

زاغ گفت:‌ «ار تو درين تدبيری
عهد کن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
ديگران را چه گنه کاين ز شماست

زآسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود؟

پدر من که پس از سيصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير

بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر

تا به جايي که بر اوج افلاک
آيت مرگ شود پيک هلاک

ما از آن سال بسي يافته‌ايم
کز بلندي رخ بر تافته‌ايم

زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمانست
چاره رنج تو زان آسانست

خيز و زين بيش ره چرخ مپوی
طعمه خويش بر افلاک مجوي

آسمان جايگهي سخت نکوست
به از آن کنج حياط و لب جوست

من که بس نکته نيکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم

آشيان در پس باغي دارم
وندر آن باغ سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست
خوردني‌هاي فراواني هست.»

-   -   - 

آنچه زان زاغ و را داد سراغ
گند زاري بود اندر پس باغ

بوي بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و کوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه

گفت: «خواني که چنين الوانست
لايق حضرت اين مهمانست

مي‌کنم شکر که درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم.»

گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از و مهمان پند

-     -     - 

عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر

سينه کبک و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه او

اينک افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند؟

بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود

گيج شد، بست دمي ديده خويش
دلش از نفرت و بيزاري ريش

يادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر

فرّ و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرّم باد سحرست

ديده بگشود و به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زينها نيست

آنچه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود

بال بر هم زد و برجست از جا
گفت: «کاي يار ببخشاي مرا

سال‌ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو عمر دراز

من نيم در خور اين مهمانی
گند و مردار ترا ارزاني

گر بر اوج فلکم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد.»

-    -    - 

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت

رفت و بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد

لحظه‌‌اي چند بر اين لوح کبود
نقطه‌اي بود و سپس هيچ نبود

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/27 و ساعت 1:7 بعد از ظهر |
عقابم پر گشودست

                       نه این بار از پی طعمه ست

                                                      بال از بهر آسمان آبی گشودست

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/27 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |

 

دکتر پرويز ناتل خانلري در اسفند ماه 1292 شمسي در تهران به دنيا آمده است. پدرش ميرزا ابواحسن خان به زبانهاي روسي ، انگليسي و فرانسوي، آشنايي کامل داشت. پرويز خانلري پس از تحصيلات ابتدايي و متوسطه به دانشکده ادبيات وارد شد و درجه ليسانس گرفت و به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و در دبيرستانهاي رشت به تدريس مشغول شد. در سال 1322 به دريافت درجه دکتري نائل آمد. سپس به اروپا رفت و در زبان شناسي تحصيل کرد. پس از بازگشت در دانشگاه تهران به تدريس پرداخت دکتر خانلري در سال 1322 مجله سخن را منتشر کرد. اين مجله تا سال 1357 چاپ مي شد. از کارهاي ديگر مرحوم دکتر خانلري تاسيس بنياد فرهنگ ايران در سال 1344 بود، خانلري شاعري توانا سخنوري والا مقام و مترجمي زبر دست بود.
آز آثار او به چند اثر اشاره ميکنم : دختر سروان ترجمه از پوشکين، چند نامه به شاعر جوانترجمه از ريلکه، تحقيق انتقادي در عروض و قافيه و چگونگي تحول اوزان غزل، وزن شعر فارسي (رساله دکتر استاد) ، دستور زبان فارسي، تاريخ زبان فارسي ، تصحيح سمک عيار از فرامرز ارجاني و دهها مقاله ديگر.
دکتر خانلري در شهريور ماه 1369 چشم بر جهان فرو بست.

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/27 و ساعت 11:59 قبل از ظهر |
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش

از بهاران که مرا باور کرد

یا نسیمی که پیام آور توست

یا خدایی که خودش می داند

عشق وحشی تر ازآن است که پنهان ماند ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/04/26 و ساعت 10:21 بعد از ظهر |

 

فریادکشها را چه باید کرد؟این سوالی ست که مدتهاست ذهن مرا بخود مشغول کرده است .در دنیای مدرن امروز ، همه همسطحان من _ کسانی که در قشری مشابه با من زندگی می کنند و امکانات،تسهیلات وتحصیلاتی مشابه من دارند _ کم و بیش با مفهوم

تمدن ایده آل آشنا هستند .اگرچه تفاوتهایی در تفکرات این قشر نیز کاملا مشهود است

ولی می توان گفت نه صرفا به کلام بلکه حداقل به مفهوم با این گزاره آشنا هستند و به عبارت دیگر ایده آل های زندگی  مدنی را می دانند. اما بین دانسته ها تا واقعیتها چقدر فاصله است ؟ ما ( یعنی من و امثال من و کسانی که به صورت عرفی، در طبقه بندی های درست و یا حتی نادرست اجتماعی به صورت کلیشه ای در کنار هم قرار می گیریم) تا اندازه زیادی با تعاریف موجود مدنیت بیگانه ایم . از مدنیت فقط آزادی را خوب می دانیم و احترامی ظاهری قائلیم یرای بعضی قوانین نا نوشته مدنی که آن هم اغلب با مسامحه از کنار آن می گذریم . برای ما  و دیگر عزیزان هم طبقه، نه تنها احترام گذرادن به نظرات مخالف که حتی تحمل نظرات دیگران هم دشوار است . کسانی دربین ما که به روشنفکری، امانت، صداقت و شعور بالای فرهنگی شهره هستند با کوچکترین نظر مخالف عقیده را زیر پا گذاشته و شخص را به خط مقدم می کشانند . به بیان بهتر، ما همدیگر را حتی با وجود علاقه زیاد( علاقه والدین به فرزندانشان، علاقه زوجین، برادر و خواهر و ...) تحمل نمی کنیم چه رسد به اینکه بخواهیم به یکدیگر و البته به نظرات یکدیگر احترام بگذاریم .در ابتدا همه نظراتشان را اعلام می کنند. خوب نظر اعلام نشده با نظر نادرست تفاوتی ندارد . در واقع در همه مسایل مشابه این نکته صدق می کند . ابتدا وجود باید عینیت پیدا کند و سپس صحت وسقم آن مشخص شود . تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد البته در بعضی از موارد(که متاسفانه بارها از نزدیک شاهد آن بودم) اعلام نظرات هم با هیاهوی خاصی انجام می شود .از بارز ترین صورتهای اعلام نظر که بخصوص در بین افراذی که از نظر قدرت نفوذ نابرابر هستند بسیار مشهود است ، منطق فریاد است. منطقی بی بنیان،بی اساس،ناشی از قدرتهای ظاهری و نقصان های فرهنگی و شخصیتی . یک منطق برای این یک منطق است که بنیانی دارد و اساسی. حال چگونه منطقی بی بنیان در دنیای ما حکومت می کند جای شگفتی نیست .ما خودمانیم که نمیتوانیم نزدیک ترین کسانمان را از عقایدشان جدا بدانیم .اگر کسی از دنیایی صحبت کند که با دنیای ما فاصله دارد به او انگ میزنیم، او را ساده و بی تجربه می خوانیم ، حرفهایش را نمی شنویم و تفکراتش را به استهزا می نشینیم.آخر این چه قانونیست که هم سلاحمان فریاد باشد هم سپرهامان . مخالف را می کوبیم نه نظراتش را .

صبر کنیم ، به خودمان مهلت دهیم ، نضرات مخالف را با آرامش بشنویم ، با آرامش پاسخ گو باشیم و با احترام به نظرات دیگران به خودمان احترام بگذاریم .

احترام بماند ! دیگران را تحمل کنیم و اگر قرار است بتازیم به آرا وعقیده ها بتازیم نه به اشخاص و بدتر از آن به عزیزانمان ....

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/04/26 و ساعت 10:10 بعد از ظهر |
قفل را باور کنيم. آنگاه می توانيم گفت قفل يعنی که کليدی هم هست
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/04/26 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |

نمی دانم اگر باشی

اگر آغوشم از بوی تو پر باشد

اگر هر روزمان دیدار

اگر شبهایمان از عشق هم بیدار

چه خواهد شد نمی دانم

نمی دانم که عادت رنگ بی رنگی زند بر عشق ما،

یا رنگ صمیمیت ، نمی دانم !

نمی دانم که این احساس می ماند؟

نمی دانم .

ولی می دانم اینجا ،جای تو خالیست ...

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/04/24 و ساعت 10:35 بعد از ظهر |

 

 ميان دايره ي حيرت
 كه هر چه مي بينم
به هر رگم همه چون نشتريست از نفرت
و گرد سفره ي ظلمت
به سور گند حقارت
 حضور اين همه مردار خوار
 اشارتيست مرا
 و دعوتي به سر سفره ي تعلق و تن
 چو نيمه جان خست بپرسم كي ؟
 كجاست آنكه بگويد من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگويدم كه : منم من
لب گشوده ي هر زخم پير پرسش را
شفاي دست جوابي هميشگي باشد
 به مرهمي كه همه اوست
كجاست آن يگانه ي ناياب
عزيز گمشده در چاه
 جاه ظلمت خواب
جواهري كه در اين گنداب
فتاده است و نيفتاده
از اوج گوهر ناب خويش
چنان تمامي ما در عمق
كه روح و جسممان همه فرسود
 اگر چه مانده ليك نيالود
كجاست آنكه نفس هايش
مرا جواب نفس باشد
 خموشيش به هزاران هزار حسرت پاسخ
 خواب باشد و بس باشد
 كجاست آنكه اسارت او
 حضور حضرت آزاديست
خراب و خورد اگر چون ماست
ليك ذات آباديست
 كجاست ؟
 كيست ؟

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در جمعه 1384/04/24 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

مسلول

همره باد از نشيب و فراز كوهساران

 از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران

 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران

 از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران

 از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران

 مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي

 سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،‌اشك نيازي

 مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر

 مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر

 ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر

 اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در

 باز كن در باز كن ... تا ببينمت يكبار ديگر

 چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم

 آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم

 تا رغم گسترده پرده روي چشم نازنينم

 خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم

 كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم

 اشك من در وادي آوارگان ،‌آواره گشته

 درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته

 سينه ام از دست اين تك سرفه ها صد پاره گشته

 بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم

 غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم

باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر

 خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر

 آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم

 سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم

میخواست در انجام آن آزاد بودم هر چه دل                   

 صيد من بودند مهرويان و من صياد بودم

بهر صد ها دختر شيرين صفت ، فرهاد بودم

 درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من

 لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من

 خاك گور زندگي شد ،‌ در به در خاكستر من

 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم

 وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم

 هنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده

ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده

 اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم

ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم

 غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم

زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم

ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم

كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم

 ناله شد ،‌افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم

 داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم

 خواهي جويا شوي از اين دل غمديده ي من

بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من

 وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم

گر كه شر توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم

 آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را

 بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را

 بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را

 باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را

 سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را

 گويمش مادر ! چه سنگين بود اين باري كه بردم

 خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم

سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم

بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده

 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده

 زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم

 سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم

عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !

اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني

سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني

 دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني

 آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني

 هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته

 گرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته

عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته

مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم

 آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم

 تالباس عقد خود پيچيد به دور پيكر من

 تا نبيند بي كفن ،‌فرزند خود را ، مادر من

پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،‌خوابش

تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش

 تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش

 قايقي از استخوان ،‌خون دل شوريده آبش

ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش

بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته

 دستهايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته

 پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته

 مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل

تا رساند لاشه ي مسلول بي كس را به منزل

 آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر

 اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز كن در

 باز كن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر

م... ا...د...ر

کارو
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت 3:16 قبل از ظهر |

 

با دريغي سنگين
 شعر آميخته با حسرت يك خاطره را
قصه حادثه ي برج و كبوتر را
يك بار ديگر مي خوانم
اي پرنده ي مهاجر اي مسافر
اي مسافر من ، اي رفته به معراج
تو به اندازه ي قدرت پريدن
 تو به اندازه ي دل بريدن از خاك
عزيزي
زير اين گنبد نيلي ،‌ زير اين چرخ كبود
 توي يك صحراي دور ،‌ يه برج پير و كهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق ، كبوتري تا برج كهنه پر گشود
 خسته و گمشده از اون ور صحرا مي اومد
باد پراشو مي شكست بارون بهش سيلي مي زد
برج تنها سرپناه خستگي شد
 مهربونيش مرهم شكستگي شد
اما اين حادثه ي برج و كبوتر
قصه ي فاجعه ي دلبستگي شد
آخر اين قصه رو ... تو مي دوني .... تو مي دونستي
 من نمي تونم برم .... تو مي توني .... تو مي تونستي
باد و بارون كه تموم شد ، اون پرنده پر كشيد
التماس و اشتياقو تو چشم برج نديد
عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد
اي پرنده ي من اي مسافر من
 من همون پوسيده ي تنها نشينم
 هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
راز پرواز و فقط تو مي دوني ... تو مي دونستي
نمي تونم بپرم .... تو مي توني .... تو مي تونستي

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت 0:22 قبل از ظهر |

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |

 

وقتي كه شب با عطر پيچك ها
از آسمان روشن ارديبهشتي در اتاق تيره ام لغزيد
من ، نامه اي را در جواب نامه اي آغاز مي كردم
 نور از چراغ سقف مي تابيد
 من، با پر و بال قلم ، از خطه ي كاغذ
 تا قله ي انديشه ها پرواز مي كردم
ناگاه ، مغز لامپ در بطن فراخش ريخت
 كار قلم ، دشوار
 كار شب آسان شد
 آواي پايي از فراز پلكان برخاست
 بيگانه اي بر آستان من ، نمايان شد
 دستش كليد برق را چرخاند
اما از آن كوشيدن باطل ،‌ پشيمان شد
 با خود ، به نجوا گفت : در اينجا چراغي نيست
 رندانه گفتم : روشني در توست
 پاسخ ، در آن سوي لبانش ماند
 وز پشت ظلمت ، مردمك هاي درشتش را
 ديدم كه در قعر سفيدي هاي چشمانش
حيران ،‌ به دنبال چراغ مرده مي گردند
 آنگاه دست او هماهنگ نگاه او
در تيرگي ها آن قدر كاويد
تا نعش سرد لامپ را در زير آوار حبابش يافت
وز دور ، در نوري كه از روزن فرو مي تافت
درپيش چشمانم نگاهش داشت
لحن درشت سرزنشبارش مرا لرزاند
 آيا تو مي خواهي كه اين روشندل بيدار
 از ريسمان دار ،‌ خود را در شب آويزد؟
آن سان كه مغزش ناگهان دراندرون ريزد ؟
در چشم تو ، آيا قباي مرگ
تنها و تنها بر تن همسايگان نيكوست ؟
 تا كي به مرگ دوست ، آسان مي خوري سوگند
 اما نمي ميري به جاي دوست ؟
 گفتار او ،‌ حق بود
از خويش پرسيدم كه آيا ديدگان او
 يك شب ، مرا هم چون چراغ مرده اي
 از سقف ، آويزان تواند ديد ؟
هرگز ندانستم كه اين انديشه را دريافت
يا ، بي سبب خنديد
 آنگاه ، بانگ پاي او از آستان برخاست
اندام او ، از ديده ، پنهان شد
 هر چند امشب ،‌ آن شب ارديبهشتي نيست
 اي ميهمان ناشناس من
بار دگر ، بر آستان من نمايان شو
 خندان ،‌ سلامم كن
 من ، نيمه اي از نامه را مانم
اين نيمه ي ننوشته را بنويس
بنويس و با شادي تمامم كن

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/04/21 و ساعت 0:12 قبل از ظهر |

 

 كاش آن آينه اي بودم من

 كه به هر صبح تو را مي ديدم

 مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آنهمه پيچ

آنهمه تاب

 آنگه از باغ تنت مي چيدم

 گل صد بوسه ناب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت 4:37 بعد از ظهر |

 

روزي
خواهم آمد، و پيامي خوام آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!
سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواره اي ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت.
جار خواهم زد: آي شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش.
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم بر چيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد،
دل ها را با عشق،
سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پيوست،
خواب كودك را با زمزمه زنجره ها.

بادبادك ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.

خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان،
علف سبز نوازش خواهم ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتي در راه، من مگس هايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوک!
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

 

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت 4:27 بعد از ظهر |

همه می پرسند

چیست درزمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت بدان می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به این آبی آرام بلند

نه به ابن خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را باباد

نفس پاک شقایق را رد سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندمزار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

 تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم

 به تو می اندیشم

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بمان با من

تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/20 و ساعت 4:24 بعد از ظهر |

عشق درآن پاییزخواب کوتاهی بود

که گمان میکردم خستگی باید ازتن ببرد

وتو درنیمه راه تازه پایی بودی

که به من پیوستی

وگمان کردی راه را شاید بامن بروی

خسته می بینمت اکنون باری

اگراندیشه ماندن داری

راه رابامن تنهابگزار

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/04/19 و ساعت 7:23 بعد از ظهر |

                                 

 

برایش خواندم ولی نه آنچه را در دل داشتم

برایش گفتم آنچه می داتستم نبایدش گفت ...

چاره اش آسان نیست ...

زندگی نیست به قوت دل و همت پا توانش پیمود

چشم نیست بر بیداد بی بنیان سرنوشت بی نصیب بی عدالت توانش بست

گوش نیست  نغمه های این بد قحبه جغد بی غم بی درد را نشنیده انگارد

زبانم نغمه ام را بر لبانم تلخ می آرد ... نشانی از «من» ندارداین دل بی صاحب وحشی

جوابش از کجا آرم ... ندانم ... ندانم ...بی جوابم دل! هلا با تو ام دل! بی جوابم ...

صبر کن من اینور آبم ...ندانم ، از چه گویم ؟ من پادشاه بی سرباز و فرمانم ...

من ندانم ، صبر کن عاقبت جوابم با تو می یابم ....

دلم! آرام جانم!من نیز چون تو بی قرارم ...همراهم باش من دنبال آن همراه همراهم...

نشانش می دهم آخر ...ما با همیم با هم.

های بمان با من!بخوان با من!او نداند چون الانش نیست بامن...

با منش آید ...نشانش مدهیم با هم که من همراه تو ای دل! همراه آن راهم ...

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در یکشنبه 1384/04/19 و ساعت 0:25 قبل از ظهر |

 

من اگرديوانه ام

 با زندگي بيگانه ام

 مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم

 اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت

خراب اندر خراب و خانه بر دوشم

 اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد

 در دل تاريك و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم

 به مرگ مادرم : مردم

 شما اي مردم عادي

 كه من احساس انساني خودرا

 بر سرشك ساده ي رنج فلاكت بارتان

 بي شبهه مديونم

 ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا

 در اعماق دل آغشته با خونم

هزار درد دارم

 درد دارم

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در شنبه 1384/04/18 و ساعت 4:2 قبل از ظهر |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره

از باغچه همسایه ،سیب را دزدیدم

باغبان از پس من تند دوید

سیب را  دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خشخش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان،غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/04/16 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |

دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند

رویاهایش را آسمان بی ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از ناگفته هاست،ِ

از حرکات نکرده ِاعترف به عشقهای نهان  و

شگفتی های بر زبان نیامده،ِ

در این سکوت حقیقت ما نهفته است،ِ

حقیقت تو و من ...

 

 

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در سه شنبه 1384/04/14 و ساعت 1:33 قبل از ظهر |

 

 

کمترین تحریری از یک آرزو این است

 

آدمی را نان و آبی باید و آنگاه آوازی...

 

کمترین تصویری از یک زندگانی :

آب ،

نان ،

آواز،

ور فزون تر خواهی از آن ،

 

گاهگه پرواز

 

ور فزون تر خواهی از آن ، شادی آغاز

 

آنچنان بر ما به نان و آب ،

 

اینجا تنگ سالی شد

 

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

 

وقتی آوازی نباشد،

 

شوق پروازی نخواهد بود

 

شعر : شفیعی کدکنی ، هزاره دوم آهوی کوهی

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در پنجشنبه 1384/04/09 و ساعت 6:25 قبل از ظهر |

کاوه و اسکندر

موجها خوابیده اندآرام ورام

طبل طوفان ازنواافتادهاست

چشمه های شعله ورخشکیده اند

آبهاازآسیاافتاده است

درمزارآباد شهربی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

آه ها درسینه ها گم کرده راه

مرغکان سرشان به زیربالها

درسکوت جاودان مدفون شده ست

هرچه غوغابودو قیل و قال ها

آبها ازآسیاافتاده است

دارهابرچیده خونهاشسته اند

جای رنج وخشم وعصیان بوته ها

پشکبنهای پلیدی رسته اند

مشتهای آسمان کوب قوی

واشدست وگونه گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان یاآشکار

کاسه پست گدایی ها شدست

خانه خالی بود و خوان بی آب ونان

وانچه بود آش دهن سوزی نبود

این شب است آری شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

وانچه کفتارست و گرگ و روبه ست

گاه می گویم فغانی برکشم

بازمیبینم صدایم کوته است

بازمیبینم که پشت میله ها

مادرم استاده با چشمان تر

ناله اش گم کشته در فریادها

گویی از چرسد آیا نیست کر

آخر انگشتی کند چون خامه ای

دست دیگررا به سان نامه ای

گویدم: « بنویس وراحت شو» به رمز

« - تو عجب دیوانه و خودکامه ای»

من سری بالا زنم چون ماکیان

از پس نوشیدن هر جرعه آب

مادرم جنباند از افسوس سر

هر چه ازآن گویذ این بیند جواب

گوید «آخر ... پیرهاتان نیز هم...»

گویمش «اماجوانان مانده اند »

گویدم « اینها دروغند و فریب »

گویم « آنها بس به گوشم خوانده اند »

گوید « اما خواهرت ِ طفلت ِزنت ...؟ »

من نهم دندان غفلت بر جگر

چشم هم اینجا دم از کوری زند

گوش کزحرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم- نومیدوار

وآخرین حرفش- که: « این جهل است و لج

قلعه ها شد فتح ِ سقف آمد فرود ... »

وآخرین حرفم ستون است و فرج .

نی شود چشمش پراز اشک و به خویش

می دهد امید دیدار مرا

من به اشکش خیره از این سوی وباز

دزدمسکین برده سیگار مرا

آبها ازآسیااافتاده ؛ لیک

باز ما ماندیم وخوان این وآن

میهمان باده و افیون و بنگ

ازعطای دشمنان و دوستان

 آبها ازآسیااافتاده ؛ لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی

وآنچه گویی گویدم هر شب زنم

« بازهم مست و تهی دست آمدی؟ »

آن که در خونش طلا بود وشرف

شانه ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا به دست

رو به ساحل های دیگرگام زد

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ما بی شرف ها مانده ایم

آبها از آسیاافتاده لیک

باز ما با موج ودریا مانده ایم

هرکه آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بد بخت و خوار بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل جز فریب و جز فریب؟

باز می گویند : فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد امید!

کاشکی اسکندری پیدا شود

+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه 1384/04/06 و ساعت 7:37 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM