روز چهار شنبه صبح، با یه بلیط رفت و برگشت بدون تاریخ به مقصد میلان روانه شدم به سمت ایستگاه پورتو سوزا ...( تورین دوتا ایستگاه قطار داره ، ایستگاه بزرگ و قدیمی به نام پورتو نووا و ایستگاه پورتو سوزا که هردو هم در وسط شهر قرار دارند ....)
یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید تابه ایستگاه مرکزی میلان برسم ... از اونجا با مترو رفتم به سمت دومو ... شنیده بودم که وقتی از مترو میای بیرون منظره دومو خیلی تماشائیه ولی با کمال تاسف دیدم که زیبا ترین نمای اونو با یک کاغذ تبلیغاتی پوشونده بودند ... در نظر اول خیلی احمقانه به نظر میرسد ولی وقتی یکم جلوتر رفتم و متوجه شدم که در حال مرمت بزرگترین کلیسای ایتالیا هستند یکم به نظرم منطقی تر اومد . این مصیبت تو دوموی فلورانس، میدان اسپانیا و میدان ونیتزیا در رم هم به چشم می خورد اون هم توی ماه اگوست در فصل توریستی که حد اقل توی رم و فلورانس جمعیت بیداد می کرد .
بهر حال داخل کلیسا جای تماشایی بود ... شیشه های رنگی که داستانهای مذهبی رو روایت می کردند، محرابهاو اتاقهای اعتراف ، مجسمه های بسیار زیبا و البته تابلو های نقاشی با موضوعات مذهبی و به تعداد زیاد به چشم می خوردند ... ورودی کلیسا با تدابیر شدید امنیتی و اخلاقی همراه بود ( اگه بشه کنترل وضع لباس پوشیدن رو جزو اخلاقیات بحساب آورد) .
پشت بام کلیسا از توی اون دیدنی تر بود .. معماری به سبک گوتیک و نمایانگر پنج قرن کار هنرمندان بین سالهای 1386تا1887
بود ... از بالای دومو بخوبی میشد تخمین زد که میلان شهر خیلی بزرگی حداقل به لحاظ وسعت نیست ...
از دومو که فارغ شدم ،حرکت کردم به سمت میدان اسکالا ...
معروفتریت اپرای دنیا یعنی دلا اسکالا که بین سالهای 1776تا1778 توسط جوزپه پیر مارینی ساخته شده ...در وسط میدانی یک مجسمه بزرگ از لئوناردو داوینچی قرار داره که اطراف اون رو مجسمه هایی از مارکو دی اجینیو،چزاره داسستو و جیو آنتونیو بولترافیو احاطه کردند ...
مسیر بعدی خیابان دانته و میدان کوردوسیو بود. از یک طرف دومو و از یک طرف قلعه اسفورتزسکو و البته مجسمه پارینی نمای بسیار زیبایی رو تشکیل میدادند. اداره پست میلان هم که شبیه یک قصر باشکوه بود در این میدان قرار گرفته بود ... با دیدن عنوان پست روی سر در اون ..؟؟؟ ( خوب چه کار کنم برام عجیب بود دیگه)
قلعه برام خیلی جالب بود ... من تا به حال قلعه کامل ندیده بودم ... یعنی هر چی دیده بودم نصفش نبود ولی این یکی همش سر جاش بود ...قلعه دقیقا مثل قلعه هایی بود که تو فیلمها و کتابها توصیف میشن ... البته این یکی هم یه قسمتیش در حال مرمت بود که مجبور شدم دستمو و البته دوربینو بفرستم اونوره پارچه و فقط عکسشو ببینم ...
کلیسای سانتا ماریا دلاگراتزیه مقصد بعدی بود که خیلی با قلعه فاصله نداشت کلیسا در 1490و به سبک معماری گوتیک ساخته شده بود .نقاشی های بسیار زیبایی در و دیوار کلیسا و البته حجره های داخل اونو پر کرده بودند ... به شوق دیدن شام آخر کل کلیسارو به آرامی چرخیدم تا بتونم با تمرکزمناسبی پیدا کنم . در عین ناباوری ،هیچ امکانی برای تماشای شاهکاره جنجال برانگیز داوینچی وجود نداشت ...تمام سهمیه اونروز رزرو شده بود و اولین زمان خالی مربوط میشد به یک ماه آینده ... حالا قانع شده بودم که چرا اون صف طولانی که انتظارشو داشتم وجود نشد ...
You should reserve it before …I am so sorry
فکر کنم فقط همین یک جمله رو بلد بود ...
کلی بدو بیراه نصیب مقامات ایتالیلیی کردم و با کلی دلخوری رفتم تا خیلبون بره را رو پیدا کنم ... پیدا کردن خیابونا تو شهر های کوچیک ایتالیا ( قسمتهای قدیمی شهرهای بزرگ ایتالیا) کار سختی نبود ولی پیدا کردن آکادمی هنر بره را یکم داشت سخت میشد ... از این که نمی تونستم تندیس ناپلئون را پیدا کنم کم کم داشتم نا امید میشدم تا اینکه از یک روزنامه فروشی سوال کردم و در عین ناباوری دیدم که جلوی در آکادمی ایستادم :))... آخه تندیس توی آکادمی بود و وسط حیات نه سر خیابون ...
خیابان مونته ناپلئون آخرین مقصد من بود ... تقریبا تمام مارکهای معروفی که من اسمشونو بلد بودم اونجا حضور داشتن و در راس اونا امپوریو آرمانی که با یک ساختمان سه طیقه و یک کافه آرمانی جاب بسیار دیدنی ای بود ... البته فقط دیدنی نه چیز دیگه ...
با یه مترو از مونته ناپلئون به دومو رفتم که هواداران صلیب سرخ بلگراد با هیجان خاصی مشغول تشویق تیم خودشون بودند ...یه متروی دیگه تا میلانو چنتراله و بعدشم یکساعت و چهل و پنج دقیقه تا تورینو ...
حول و حوش ساعت هفت غروب رسیدم به تورین ... باران شدید باعث شد فکره پیاده رفتن رو از سرم بیرون کنم ... بعد از اینکه اتوبوس خیابون راسینی رو از دست دادم دوباره دست به دامان نقشه بودم که یه ولگرد جلومو گرفت ... به هر زبونی بود بهم فهموند که باید یک یورو بهش بدم ...با اینکه برای پیدا کردن آدرس یکم با مشکل مواجه شده بودم به خودم مسلط شدم و به انگلیسی بهش گفتم که من ایتالیایی بلد نیستم .با همون لحن خشن والبته اینبار به انگلیسی بهم گفت که یک یورو باید بهش بدم ... تازه به خودم اوده بودم که دیدم بسیار نحیفتر و کوتاه تر از منه ... بادست کنار زدمش و چند تا بد وبیراه آبدار فارسی نثارش کردم تا مطمئن بشم که اروپا امن ترین جای دنیاست ... جایی که عمم پنجره های خونشو از ترس دزد باز نمی گذاشت اونم توی تابستون و گرمای سی و پنج درجه یا بعدا فرانک توی رم می گفت که موقع خوابیدن کرکره رو پایین بکشیم چون ممکنه دزد بتونه خودشو به تراس طبقه دوم برسونه ، با اسپری بیهوشمون کنه و وسایلمونو بدزده ... راستی یادم رفت بگم که داستان زورگیری یک یورویی ماله زمانی بود که هوا روشن بود و البته جز معدودی توریستا و چند تا کافه و تعدادی گدا کس دیگه ای توی خیابون نبود ... وقتی یادم میاد مشهد ساعت سه و نیم صبح از خونه حمید و سعید توی چهار راه آزاد شهر تا خونه خودم اون هم از حاشیه پارک ملت اومدم خونه هیچ اتفاقی هم نیفتد دیگه کاملا مطمئن میشم که اروپا امن ترین جای دنیاست ...
+ نوشته شده توسط مانی منصوریان در دوشنبه
1385/05/30 و ساعت
8:58 بعد از ظهر |